کتاب شهامت واقعی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
زه از آن لحظه بود که آشکارا فهمیدم در چه موقعیت خطرناکی قرار دارم. فکرش را هم نمیکردم لبیف و روستر به این راحتی تسلیم راهزنها شوند. با خودم میگفتم هر آن ممکن است از لابهلای درختها بیایند بیرون و راهزنها را غافلگیر کنند یا شاید یک نقشهی زیرکانهی کارآگاهی به ذهنشان برسد و مرا از این وضعیت بغرنج نجات دهند. اما آنها رفته بودند! آن افسرها تنهایم گذاشته بودند! تصور کردم دیگر هیچ راه بازگشتی نخواهم داشت. کاملاً محزون و ناامید شده بودم و برای اولینبار نگران جانم بودم. ترس و اضطراب سراسر وجودم را فراگرفته بود.





