
دربارهی کتاب : هرگز کسی نفهمید زن کولی به او چه گفت. انتظار برای همراهانش طولانی شد. شامگاه رسید و تاریکی را بر پهنه ی آسمان گستراند و رطوبت و سرما را همراه آورد. از دودکش ارابه ی دوم دود و بوی غذای اشتهاآور بیرون می زد. شکم اسب سیر شده بود و پتویی زردرنگ می پوشاندش و دو مرد…
