
بخشی از کتاب: پسری که شمشیر دستش گرفته بود گفت:«هی، حالت خوبه؟ نگران نباش. سر شیطان رو بریدم ولی دستهات بدجوری خونریزی دارن. بیا این رو بالای زخمت فشار بده.»با دست آزادش دستمالی تمیز برای سانمی انداخت. سانمی با تردید پسر را ورانداز کرد. احتمالاً یکی دو سال بزرگتر بود و نوعی یونیفرم نظامی با یقههای انعطافناپذیر بر تن داشت.…

