
بخشی از کتاب: «همهچیز از روزی شروع شد که کتاب محبوبم از توی قفسهی کتابخانه غیب شد. نمیدانستم غیب شده. هنوز نمیدانستم. توی ذهنم هنوز همانجا، روی قفسه، تک و تنها نشسته بود، مثل بچهای توی سالن غذاخوری، و منتظر بود تنها دوستش بیاید و پیدایش کند. منتظر بود من بروم و پیدایش کنم. فقط دلم میخواست قبل از زنگ…
