
بخشی از کتاب: مادر دست به شانههامان فشار میدهد. میگوید: «یا زهرا! خودت به خدابس کمک کن. حواسم به این بنده خدا نماند. عباسآقا یه کاری بکن.» – چه کنم توی این محشر؟ خودم را زیر بازوی مادر کنار میکشم. میگویم: «بذار برم دنبالش. بیچاره پای راه رفتن هم نداره.» پدر لبه پلاستیک را رها میکند، آن را توی بغلم…
