
درباره کتاب: حانان موقع رفتن سمت اتاقش زمزمه میکند: ــ من میرم خرتوپرتای اضافیم رو جمع کنم. استرس غریبی سحر را احاطه میکند. نزدیک شدن به مالک، بعدِ اینهمه سال، بعدِ آنهمه خاطره، بعدِ آنهمه احساس که هیچوقت محو نشد، حتی وقتی فهمید او ازدواج کرده است... دلش شوری غریب دارد. شده است دختری پانزدهساله که هیجان رسیدن به یار…






