
در اتاقی مجلل درد کشید و کوله بار شب روی دوشش ماند؛ در حضوری بی پروا و به عریان ترین شکل نیازهای انسانی که در آن هیچ نجابتی پیدا نبود. بوی تندی نفس، تعفن آدمی زاد، درهم آمیخته با ماندگی شهوت در جانش لانه کرد تا با یادآوری لحظه لحظه ی آن شب جان به سر شود.







