
بخشی از کتاب: در آن لحظه، لحظۀ نزدیک به بیداری، میخواستم بنوشم، آب میخواستم، آب و دیگر هیچ. راضی بودم اگر آب به دستم برسد تا ابد آنطور آویزان بمانم! آب خنکی میخواستم به خنکیِ آن آب که روزیروزگاری در عین الصفا در آن غوطه میزدیم و مسابقه میدادیم که کی میتواند بیش از دیگران سرش را در آب نگه…
