
نگاهش را از اتاق میگیرد و مستقیم به چشمهای نگران پناه زل میزند... قیچی را می گیرد و پناه گیج نگاهش میکند... شاهرخ جدی و عاصی لب میزند: - کجای موهات و گرفته بود؟ نگاه ناباور پناه روی چشمهای جدی شاهرخ می ماند... پلک نمیزند... نفس نمیکشد... صدای جدی شاهرخ نفسش را میبرد: - با شمام! پناه گیج دست میبرد…
قیمت درج نشده