
بخشی از کتاب: صدای او خوش به جانش نشست: «وقتایی که اینجایی، اصلاً این دیوارا نیست. جای این سقف، آسمونه. جای سکوت سنگین این اتاق، صدای پرندههای مهاجر میآد. جای تاریکی هم نور! وقتایی که هستی، وقتایی که میآی، وقتایی که میدونم آسمون و هوا و پرندهها رو ول کردی تا بیای و تو حصار این دیوارا کنار من باشی؛…
