
از متن کتاب: ــ این حرفو نزن مشدی. قدمتون سر چشم. شرمندهی شما شدم، بیحرمتی شاباجی رو به من ببخشید. با دنیایی از شرمندگی از خانهی غلام بیرون زدند و رشید حتی تا سر پیچ جاده همراهیشان کرد تا شاید بتواند زخم زبان مادربزرگش را کمرنگ کند. سر پیچ جاده آرش ایستاد و گفت: ــ خواهرت حملهی عصبی سختی رو…
قیمت درج نشده