
بخشی از کتاب و نمی دانم: گفتی بذار آزادیمو داشته باشم پری هر چقدر دست و پای منو ببندی همونقدر ازت دور میشم. اما این مرز بی تعریف مثل معمایی حل نشدنی بود. از گذشته پایبندی هات جدا میشدی پوست می انداختی و یکی دیگر می شدی. یکی که میشناختم و نمیشناختم میخواستم و نمیخواستم. حس میکردم توی خانه ام…





