کتاب و نمی دانم
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب و نمی دانم:
گفتی بذار آزادیمو داشته باشم پری هر چقدر دست و پای منو ببندی همونقدر ازت دور میشم. اما این مرز بی تعریف مثل معمایی حل نشدنی بود. از گذشته پایبندی هات جدا میشدی پوست می انداختی و یکی دیگر می شدی. یکی که میشناختم و نمیشناختم میخواستم و نمیخواستم. حس میکردم توی خانه ام خانه ای که با هم ساخته و درست کرده بودیم، روزها و سالهایی را گذرانده بودیم غریبه ای بودم که گاهی به دیدنت میآید و تو گاهی به خانه ای سر میزدی که هیچ خاطرهای از گذشته های دور در خود نداشت و تنها از سرتكليف بود و شاید هم خالی کردن بار عذاب وجدان غریبه ای بودی که زمانی نه چندان دورمی شناختمت حساسیت هات تاول زدند بزرگ شدند زخم برداشتند چرکین شدند و عاقبت ترکیدند و بهرام دیگری بیرون آمد بهرامی که بعدها آرزو کردم همه مرهم های دنیا را جمع کنم تا همانی بشود که بود و نمیدیدم میخواستم و نمی دیدی چشمام را شسته که نه ضد عفونی کردم و همه میکروبهایی را که مانع دیدنم شده بود را زدودم حالا این تویی که غباری از نخواستن و ندیدن در چشمها و ذهنت نشسته.











