کتاب روزی شاید فردا
معرفی کوتاه
داخل ماشین نشسته و از پشت شیشههای غبار گرفتهی کافیشاپ چهرهی نه چندان واضحی از نیم رخ خندان آزاده را میبینم.
چنان شاد و سرمست است که انگار دنیا را در کف مشتش گرفته.
خودم را دختر نوجوانی میبینم هم سن و سال او.
از میان کوچههای تنگ خاکی و سنگلاخی روستا میگذرم.
شادم و سرمست از انتظار دیدن یار.
همهی دنیایم ئالان بود.
چهرهی مردانهی او وقتی که میخندید، لبخند میزد و به یک سو خیره میماند، تمام وسعت ذهنم را اشغال کرده است.
من دختری نوجوان و چهارده ساله بودم که عاشق مردی شده بودم که بیست و سه بهار از سر گذرانده بود.
اولین بار که او را دیدم ناخودآگاه جذب چهرهی پُرابهت و مغرورانهی او شدم.
چیزی در رخسار این مرد جوان میلی کُشنده در من ایجاد میکرد که بایستم و به این همه ابهت و شکوه مردانه زُل بزنم.
چنین حسی را هیچگاه تجربه نکرده بودم.
نه معنای عشق را میفهمیدم نه هیجان و شور کاذب جنسی داشتم.
هنوز هم نمیدانم چه بود که در اولین نگاه چنان محو و شیفتهاش شده بودم.
انگار جادویم کرده بود.
وقتی نگاهمان تلاقی کرد او هم زُل زد به چشمهای دختری که خودش را از لب پنجره به بیرون آویزان کرده بود.
معرفی محصول
مشخصات کتاب
کتابهای بیشتر از علیرضا وزیری
مشاهده همهکتابهای بیشتر از نشر روشنگران و مطالعات زنان
مشاهده همهدیدگاه شما ارزشمند است
برای به اشتراک گذاشتن نظر خود و تعامل با دیگر خوانندگان، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به خانواده کتابجمدیدگاه کاربران
هنوز دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است.
دیدگاه شما ارزشمند است
برای به اشتراک گذاشتن نظر خود و تعامل با دیگر خوانندگان، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به خانواده کتابجم




دیدگاه کاربران
هنوز دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است.