کتاب بار دیگر زندگی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
قطره اشکی که روی گونهام سر خورد با سر انگشتم زدودم و نگاه نگرفتم.
مدتها بود که اینچنین به عمق چشمانم خیره نشده بود و حالا آهنربای نگاهش به نگاهم چسبیده و قصد فرار نداشت.
کمی که گذشت پلکی زد و بین لبهای به هم چسبیدهاش فاصله افتاد.
-چی میخوای بیتا؟
بزاق جمع شده در دهان را پر سر و صدا پایین فرستادم. من جز خودش چه میخواستم؟
-تو رو!
رنگ نگاهش عوض شد، جنس نگاهش عوض شد و شهاب کمنوری، سیاهی چشمانش را روشن کرد.





