کتاب تلاطم
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب تلاطم:
فنجان را توی پیش دستی اش گذاشت و دستانش جلو آمد…هنگامی که انگشتان گرمش روی دستانم کشیده شد برق از چشمانم پرید و حیران به دستانش چشم دوختم….تا به خودم آمدم و خواستم عقب بکشم دستانم را محکم گرفت و زمزمه کرد
-سودا…
نفس بریده از لحن عجیب و غریبش سر بالا گرفتم و به سختی لب باز کردم
-تو چته…چرا اینجوری میکنی؟!
همین چند کلمه را جان کندم تا گفتم..او هم کمی مضطرب بود و چشمانش همانند من دو دو میزد.
-امرز اومدم که یه موضوعی رو بهت بگم.
مستاصل خندیدم..دست خودم نبود انگار:خب باشه…میتونی دستم رو ول کنی بگی…
فشار دستانش بیشتر شد:نه تو آروم باش…من حالم خوب نیست…داغونم…باید آروم شم…تو آروم بشی منم آرومم!
دیگر جایی برای تعجب نمانده بود…شوکه شدم…آنهم برای دومین بار.
-چی میگی تو؟!
لحظه ای چشم بست و هنگامی که دوباره نگاهم کرد کمی آرام شده بود.
-من سه روز دیگه پرواز دارم سودا…دارم برای همیشه از ایران میرم!
سومین شوک….





