کتاب تپش های بی صدا
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
نرگس جوان میان حجلهی بختش بغض کرده بود. به اعتماد پدرش پیشرفته و فکرش جای دیگری بود. با نامهربانی که حتی به خودش فرصت نداده بود یکبار برای داشتن او با تقدیر بجنگد. یک سال از آخرین دیدارش با رضا میگذشت. همان دیداری که با حضور آقا جانش در انبار کاه به اشک و حسرت ختم شده و بعد از آن دیگر نه ردی از رضا دیده بود و نه خبری برایش آمده بود.
یکسال منتظر نشسته بود. گوشهی خانه چشم به در دوخته و یکیک خواستگارانش را با بهانه و بیبهانه رد کرده بود بلکه خبری شود. بلکه رضا تکانی به خودش دهد و واسطهای بفرستد. همانطور که علیرضا وقت و بیوقت واسطه میفرستاد و هربار که جواب رد میگرفت، با قدرت بیشتر و واسطهای قدرتر قدم پیش میگذاشت.






