کتاب جهنم خیس
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
ضربان قلبم بالا رفته خودم میدونم. بعد از سالها دوباره دارم طعم اضطراب را احساس می کنم، اما این بار همه چیز متفاوت است، چون پای فرزندم به وسط آمده و این اضطرابها نه شباهتی به اضطرابها و تجربههای چند سال قبل هم دارد و نه هضمش برایم آسان است. بغض و اضطراب درد بدی را به قلب و حلقم وارد میکند که تا امروز تجربه این درد را نداشتم. حس یک آدم مفلوک را دارم که عرضه هیچ کاری ندارد. حس مادری که تمام بدنش فلج است و قادر به هیچ حرکتی نیست جز نگاه کردن به دردسر افتادن فرزندش… و نمیدانم این دردسر قرار است تا کجا پیش برود…











