کتاب خواب پرنده
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
-ببین هنگام جان. من چند ساله که تو رو می شناسم. خمیره ات رو می شناسم. این که چه جور دختری هستی و چه قدر ذات سالمی داری… احمق نیستم که به خاطر یه مورد منفی، بی خیال تمام نکات مثبتت بشم.ناخودآگاهم به پوزخندی مزین می شود اما چهره ام همان هنگامۀ ملتمس و بهت زده است.قدمی به سمتم برمی دارد و ادامه می دهد: «باورت نمی شه من بتونم خوشبختت کنم؟»نگاهم ریز می شود و سعی می کنم به آنی خودم را کنارش تصور کنم. چه چیز مانع می شود که نتوانم کنارش خوشبخت شوم؟ تردیدم نسبت به حس انتقامش یا تردیدم نسبت به خواستنش؟-یه نگاه به خودت بنداز. زندگی با من هرچی هم که باشه، از شرایط فعلی تو بهتره… غیر از اینه؟از تحقیرش، ابرهای خیال بافی ام پووف می شوند. تکانی می خورم و از مقابلش کنار می روم.










