کتاب شهر تمشک های خونی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بغض سنگینی تو دلم نشسته بود و قصد سر باز کردن نداشت. به یاد روزهایی که همینجا مینشستم و ساعتها حرف میزدیم او مینواخت و من میخواندم، او میخواند و مشتری ها کیف میکردند.
از مقابل چشمانم همچون فیلم گذشت. بغضم را قورت دادم. آمدنم به اینجا از اولش هم اشتباه بود. بلند شدم و به سوی گیتار رفتم. روی تارهایش دست کشیدم دلم یک حال عجیبی شد. آری آمدنم به طبقه بالا اشتباه محض بود. اخم کمرنگی میان ابروهایم نشست. هر گوشه سالن را نگاه میکردم یادآور یک خاطره بود. ما چقدر باهم خاطره ساخته بودیم؟!
گیتار را لمس کردم و برای آخرین بار نگاهش کردم. نفسم را همچون آه از سینه خارج کردم و عقبگرد کردم و چراغ را خاموش کردم.
خاطرات همانجا ماندند و در سکوت خاموش شدند.









