کتاب فصل تاک
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
صدای کودکانه ی آنها با ساز باران درهم آمیخت و هیاهوی غریبی به راه انداخت. هیاهوی غریبی که او را به گذشته ی نه چندان دور خود کشاند…
برای تعطیلات نوروزی به همراه خانوادهاش به کوچکترین کشور امریکای شمالی مکزیک رفته بودند و در پایتخت آنجا، مکزیکوسیتی مهمان دکتر اسمیک شدند…
خاطرات آن چند روز جز بهترین خاطرات زندگی او به حساب میآمد و روزی را که به اصرار لیزا، دختر دکتر اسمیک به جنگل رفته بود، شاید به یاد ماندنیترین قسمت سفر او بود…
در جنگلهای زیبای مکزیکوسیتی مهمان یکی از قبایل سرخپوستی شدند و
بر حسب اتفاق، سرخپوست ها آن روز مراسم مذهبی داشتند؛ آتش بزرگی برافروخته بودند و با لباس های عجیب و غریبی دور آتش حلقه زده بودند، در این بین
شَمَن های مذهبی با رقص های مخصوص دور آتش میچرخیدند و آوازهای گلویی سر میدادند که برای او جالب و عجیب و غریب بود…











