کتاب میان لاشه ایستگاه متروکه
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
از متن کتاب
تا چشم کار میکرد برف بود و برف. صدایی انگار مرتب، آرام و نالهوار به نام میخواندش. سر چرخاند، اما صاحب صدا را ندید. قدمی برداشت، خواست از لبهی پرتگاه عقب بکشد، پای راست را که برداشت، پای دیگر همراهی نکرد. برگشت و نگاهی به آن انداخت. تا جایی حوالی زانو زیر برف مانده بود و آن پایین احساس دردی که داشت نشان میداد پای چپ به جایی گیر کرده است. خم شد، دستها را دور ران پا گره و تلاش کرد آن را بیرون بکشد. نتیجهای نگرفت. دوباره صدایِ نالهوار به نام خواندش. سر بلند کرد و نگاه چرخاند. باز هم کسی را ندید…











