کتاب مینی داستانیسم دفتر چهارم
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بهار با اولین باد پاییزی رفت شهر؛ شهری که آسمانش خاکستری بود البته قبل از رفتن، به باغ رفت و به خانه ی درختی اش نگاه کرد روی شاخه های بریده شده ی درخت نشست و حس کرد درخت بغلش کرده از لای برگها آسمان را دید آرام :گفت کاش میتونستم تو رو هم با خودم ببرم شهر.
درخت چیزی نگفت
بهار ادامه داد بهت قول میدهم زودی برگردم شاید مثل بابا هم کشاورز بشم و هم معلم اون وقت دیگه لازم نیست دخترها برای درس خوندن برن شهر سپس سیب سرخی کند چشمهایش را بست و سیب را مزه مزه کرد از درخت پایین آمد دانه های سیب را در مشتش فشرد. از باغ که دور شد تصویر باغ در ذهنش بود کسی نمیتوانست تصویر باغ را از او بگیرد درخت اشکهای بهار را نگاه می کرد بهار چشمهایش را بست و به آواز جیرجیرکها گوش داد که همسفر باد بودند.
اولین روز مدرسه چشمش افتاد به درخت کاجی در گوشه ی حیاط مدرسه توی دلش گفت: درخت کله شق هیچی رو جدی نمی گیری، نه؟! مثلاً پاییزه!»











