کتاب آقای استندیش خدا و چند ماهی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
درﯾﺎ به آرامی یک مرداب ﺑﻮد، ﻫﻮا آنقدر لطیف و ﻧﺴﯿﻢ چنان ملایم بود ﮐﻪ آدم به شکل حیرتاﻧﮕﯿﺰی غمگین میشد.
در اﯾﻦ بخش از اﻗﯿﺎﻧﻮس آرام، ﻃﻠﻮع ﺧﻮرﺷﯿﺪ ﺑﺪون ﻫﯿﺎﻫﻮی زﯾﺎدی رخ میداد: ﺧﻮرﺷﯿﺪ در دوردﺳﺖ ﮔﻨﺒﺪ ﻧﺎرﻧﺠﯽرنگش را روی حاشیۀ افق ﻗﺮار میداد و آرام، اﻣﺎ ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺑﺎﻻ ﺣﺮﮐﺖ میﮐﺮد ﺗﺎ ﺳﺘﺎرﮔﺎن ﮐﻢفروغ به اﻧﺪازۀ ﮐﺎﻓﯽ زﻣﺎن داشته باشند و همراه شب ﻣﺤﻮ ﺷﻮﻧﺪ. اﺳﺘﻨﺪﯾﺶ در ﺣﺎل ﻓﮑﺮﮐﺮدن ﺑﻪ ﺗﻔﺎوت واضح میان ﻃﻠﻮع و ﻏﺮوب ﺧﻮرﺷﯿﺪ ﺑﻮد ﮐﻪ آن ﮔﺎم فاجعه بار را ﺑﺮداﺷﺖ و موجب سقوطش ﺑﻪ داﺧﻞ آب شد.
داشت ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮد که ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺗﻤﺎم ﻧﻌﻤﺖهایش را در نهایت دستودلبازی در ﻏﺮوبﻫﺎی ﺑﺎﺷﮑﻮه نهفته اﺳﺖ؛ اﺑﺮﻫﺎ را ﺑﺎ ﭼﻨﺎن سِیلی از رﻧﮓﻫﺎ و درخشان ﻧﻘﺎﺷﯽ میکند، ﮐﻪ هر ﻓﺮدی که زﯾﺒﺎﯾﯽ را درک میکند، ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺪ آنها را ﻓﺮاﻣﻮش ﮐﻨﺪ.
و همچنین به این ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮد ﮐﻪ ﺑﻪ دﻻیل توضیحناپذیری، ﻃﺒﯿﻌﺖِ ﺑﺎﻻی اﯾﻦ اﻗﯿﺎﻧﻮس در مورد ﻃﻠﻮع ﺧﻮرﺷﯿﺪ از خود خساستی ﻏﯿﺮﻋﺎدی نشان میدهد.











