کتاب خاک کارخانه
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب :
کارخونه اگه الان بود بچه های منم می رفتن اون جا کار می کردن. منم میتونستم دست نوه هام رو بگیرم و ببرم نشونشون بدم که کجا کار میکردم ولی الان زمین خالی رو نشون بدم؟ کارخونه اگه بود، به بچه ها و نوه هام می گفتم من خاک این کارخونه رو خوردم کارخونه روزی سه نوبت سوت میزد کشاورز کاسب و نونوا از دورترین نقطه ی بهشهر با صدای سوت کارخونه برنامه شون رو تنظیم میکردن سوت کارخونه حکم ساعت شهر رو داشت. به مردم میگفت کی باید مغازه رو باز کنن و کی باید ببندن
«وقتی از کارخونه بیرون اومدم در و دیوارش رو بوسیدم بهش گفتم من تا زنده هستم هر چی دارم از تو دارم حلالم کن که دارم میرم از در که بیرون می اومدم، صلوات فرستادن. اشکام ریخت.»





