کتاب خاک کارخانه
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب :
کارخونه اگه الان بود بچه های منم می رفتن اون جا کار می کردن. منم میتونستم دست نوه هام رو بگیرم و ببرم نشونشون بدم که کجا کار میکردم ولی الان زمین خالی رو نشون بدم؟ کارخونه اگه بود، به بچه ها و نوه هام می گفتم من خاک این کارخونه رو خوردم کارخونه روزی سه نوبت سوت میزد کشاورز کاسب و نونوا از دورترین نقطه ی بهشهر با صدای سوت کارخونه برنامه شون رو تنظیم میکردن سوت کارخونه حکم ساعت شهر رو داشت. به مردم میگفت کی باید مغازه رو باز کنن و کی باید ببندن
«وقتی از کارخونه بیرون اومدم در و دیوارش رو بوسیدم بهش گفتم من تا زنده هستم هر چی دارم از تو دارم حلالم کن که دارم میرم از در که بیرون می اومدم، صلوات فرستادن. اشکام ریخت.»
معرفی محصول
مشخصات کتاب
کتابهای بیشتر از نشر اطراف
مشاهده همهدیدگاه شما ارزشمند است
برای به اشتراک گذاشتن نظر خود و تعامل با دیگر خوانندگان، لطفاً ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به خانواده کتابجم
دیدگاه کاربران
هنوز دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است.