کتاب فرندز
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
آدم نمیتواند چیزی را که ندارد به کسی بدهد. بیشتر اوقات، این افکار دردناک دائماً همراهم هستند: من کافی نیستم، من مهم نیستم، من محتاج محبت هستم. این افکار ناراحتم میکنند. من به عشق نیاز دارم اما به آن اعتماد ندارم. اگر نقشم را رها کنم چندلر درونم را بی خیال شوم و خود واقعی ام را نشان دهم، ممکن است مرا ببینید. اما بدتر از آن ممکن است مرا ببینید و بگذارید بروید و ترکم کنید که این برایم قابل تحمل نیست و نمیتوانم دوام بیاورم دیگر نمی توانم! مرا به ذره ای غبار تبدیل و محوم میکند. به همین دلیل، خودم پیش دستی میکنم و قبل از شما میگذارم و میروم. در ذهنم مشکلی از شما میسازم و سپس آن را باور میکنم بعد می گذارم و می روم، منتها نمیشود که همه شان ایراد و مشکلی داشته باشند. ایراد دقیقا از کجاست؟
















