کتاب مجمع سری
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
در آینه، زیر نور زرد، قیافۀ رنگ پریده اش خاکستری و لکه لکه شده بود.
از ته دل آرزوی نشانه ای داشت و کمی نیرو.
آسانسور تکان تکانی خورد و ناگهان ایستاد اما دل و روده اش انگار به بالا میرفت.
دست به میلۀ فلزی آسانسور گرفت و خودش را نگه داشت. یادش آمد در همین اتاقک با پدر مقدس بود.
اوایل دورۀ پاپی ِ پدر مقدس بود که دو کشیش بلند پایه هم سوار شدند.
فورا زانو زدند. از اینکه با نمایندۀ مسیح بر روی زمین چهره به چهره شده بودند ماتشان برده بود.
که پاپ هم خندید و گفت : نگران نباشید. بلند شوید. من فقط گناهکاری پیرم. بهتر از شما نیستم…













