کتاب زندگی در سایه
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب: دسته ی چوبی چاقو را محکم گرفته بودم باد تند میوزید چشمانم حیاط و همه ی آدمها را سیاه میدید. تیغه ی چاقو را یکباره میان شکمش فرو بردم که مثل سنگ سفت شده بود. در چشمانش زل زدم دهانش باز شد و مردمکهایش میانه ی سفیدی چشمها وارونه شدند. هنوز هم می ترساندنم داغی خون پنجه هایم را شل کرد چاقو را که بیرون کشیدم فقط صدای خس خس نفس هایش را می شنیدم و بادی که میپیچید میان شاخه های خشک درخت توت . داغی خون از روی دستانم شده کرد کف موزاییکهای شکسته مثل بید به خودم لرزیدم عقب رفتم پاهایم توی هم گره میخورد و زانوهایم لق میزد دیدمش که کف حیاط افتاد و من روی پلکان چشمانم را یاد خشکانده بود. دستانم داغ بود و تنم از سرما می لرزید دنیا ایستاده بود. مغزم یخ بسته بود .خودم را مچاله کردم گوشه ی پلکان دندانهایم به هم میخورد و از زیر گودی کتف هایم عرق می چکید دستانم سرخ بود و داغ کشته بودمش؟ نقسم پس برگشت که مردی مقابلم سایه انداخت پوتین هایش قلبم را تکان داد. سرم را بالا بردم شبیه سپهر نبود هیچ چیزش به جز پوتین ها…..





