کتاب ماه و مس
معرفی کوتاه
دربارهی کتاب :
ما را در یک خط می بردند، نه نفر بودیم و حتا صدای راه رفتن مان هم نمی آمد. به سمت گودالی می رفتیم که روزهای گذشته کنده بودیم. جای پرتی بود که صدا به صدا نمی رسید. در این فکر بودم که چه کسی می خواهد روی مان را بپوشاند. به گودال که می رسیدیم دیگر اثری از ما نمی ماند. انگار هیچگاه نبوده ایم. به ستون یک آرام و بی عجله می رفتیم و ماه که تازه بالا آمده بود، پشت توده ی مبهم درخت ها بدرقه مان می کرد. به سیگاری که گوشه ی لبم بود پک های کوچکی می زدم. سیگارهای مان را به رفقایی بخشیده بودیم که مرگشان این اندازه دم دست نبود.











