کتاب خواب زده
معرفی کوتاه
بخشی از متن رمان:
ترس، دلش را خالیتر از همیشه کرد. نگاهش در جادهی کمتردد چرخید. تازه فهمید حماقت کرده است. او خوب بلد بود با کلمات بازی کند و سر قرار بکشاندش و…
ــ دختر با جسارتی هستی! فکرشم نمیکردم بیای.
برگشت. قفسهی سینهاش تندتند حرکت میکرد. چهرهی مرد خیلی مشخص نبود، اما هیبت نشسته روی موتورش آشنا بود. چرا اینقدر آشنا بود؟! این موضوع از همان روز اول ذهنش را درگیر کرده و حالا مسخره بود در آن وانفسا به دنبال یک نشانی درونش میگشت. یک دفعه نور مستقیم چراغ گرد و بزرگ موتور در چشمش روشن شد. بهار ناخواسته دست مقابل صورت گرفت و سر عقب کشید.











