
بخشی از متن رمان: ترس، دلش را خالیتر از همیشه کرد. نگاهش در جادهی کمتردد چرخید. تازه فهمید حماقت کرده است. او خوب بلد بود با کلمات بازی کند و سر قرار بکشاندش و… ــ دختر با جسارتی هستی! فکرشم نمیکردم بیای. برگشت. قفسهی سینهاش تندتند حرکت میکرد. چهرهی مرد خیلی مشخص نبود، اما هیبت نشسته روی موتورش آشنا بود.…














