کتاب غارهای غول بیابانی
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
درباره کتاب:
شمس کشاورز زحمتکشی بود چندبار گندم را بار الاغ هایش کرده بود و بعد از چند روز راه و خستگی به آسیاب رسیده بود. آنجا شلوغ بود دهقان ها در یک صف طولانی روبه روی آسیاب ایستاده بودند. شمس می دانست که به این زودی نوبت او نمی رسد. این شد که زیر سایه ی درختی روبه روی آسیاب نشست تا غذایی بخورد و خستگی از تن بیرون کند و بعد به آسیاب برود او سفره ی کوچک خودش را پهن کرد و مشغول خوردن شد که ناگهان دید آسمان تاریک شد سر بلند کرد و بالا را نگاه کرد تاریکی سایه ی غولی بود که روبه روی او ایستاده بود. بینوا مرد کشاورز می توانید با خواندن این داستان به او کمک کنید؟











