کتاب مرد کوچک آرکانژلسک
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب :
روی صندلی باغ ایستاده بود، دودل، لرزان، وحشت زده از فکر دردی جسمانی که قرار بود حس کند ــ مخصوصا خفگی تدریجی ــ و از تقلایی که بدن آویزانش در فضای خالی بدون شک برضد خفگی انجام می داد، و خودش را مضحک احساس می کرد. روی هم رفته چه چیزی مانع از زندگی کردن او می شد؟ خورشید همچنان می درخشید، باران همچنان می بارید و، صبح های بازار، میدان پر از صدا و بو می شد. بازهم می توانست تنها در آشپزخانه با گوش کردن به آواز پرندگان برای خودش قهوه درست کند.












