کتاب پیردختر و مرد مرده
فقط تا ۳۰ اسفند ۱۴۰۴ وقت هست.
معرفی کوتاه
بخشی از کتاب:
«شما تقاضای ازدواج کم نداشتهاید ولی همیشه آن ها را رد کردهاید. چرا؟ هیچوقت کسی نخواهد دانست.» اینها حرف های یکی از مشتری های قهوه خانه ــ بقالی ــ خرازی دهکده ای بود که دوشیزه کلاریس پنجاه وچهارساله مالک آن بود.
ما نیز نخواهیم فهمید چرا کلاریس، با آن که بسیار اجتماعی و مشتری مدار بود، تنها زیست و تنها ماند. ولی متوجه خواهیم شد کلاریس در وجود خود گِره ای دارد که به واسطۀ آن نمی تواند با مردها ارتباط برقرار کند.
در جوانی، از ملاقات ها پرهیز می کرد و اکنون در آرزوی دیدار «مردی که نتواند از خود دفاع کند» زندگی میکند. ناگهان، سروکلۀ مردی پیدا می شود که انتظارش نمی رود.








