
هر تابستان، آندره ی جوان به دیدار مادربزرگ عزیزش، شارلوت لمونیه، می رود. مادربزرگ در دهکده ای مشرف به جلگه های وسیع روسیه زندگی می کند و با حکایت هایی شگفت انگیز، نوه اش و دیگر بچه های دهکده را مسحور خود کرده است: تماشا کردن پروست[نویسنده ی شهیر فرانسوی] در حال بازی تنیس، بازدید تزار نیکولاس دوم از پاریس…

