افسانه های فراهان

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۲۹۶

صفحه

۱۴۰۵

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب افسانه‌های فراهان نوشتۀ هوشنگ فراهانی گزیده ای از متن کتاب سنگستان پادشاهی بود که نذر کرده بود صد تومان به مردم فقیر و بیچاره کمک کند. یک روز صبح پولی را به وزیرش داد و گفت: «به بازارِ شهر برو و این پول را به یک فقیر و بیچاره‌ای ببخش و بازگرد.» وزیر هم پول را برداشت و به بازارِ شهر رفت و شروع کرد به چرخیدن میان بازار، زمستان بود و هوا سرد. یکدفعه دید که

۶۹۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-791491
شابک
۱۴۰۵۰۶۰۲۰۱
تعداد صفحه
۲۹۶
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۵

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب فوائد گیاهخواری

صادق هدایت

نگاه

۱۹۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب عبور (مجموعه داستان)

مریم رئیس دانا

نگاه

۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بر باد رفته (2جلدی)

ترجمه‌ی حسن شهباز

نگاه

۱٬۹۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب گیله مرد

بزرگ علوی

نگاه

۴۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب نقد روان شناختی متن ادبی

محمدتقی غیاثی

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پیرمرد و دریا

ارنست همینگوی

ترجمه‌ی محمدتقی فرامرزی

نگاه

۲۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شهریاران گمنام

احمد کسروی

نگاه

۶۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شش ملکه مصری:دورانی که زنان بر جهان حکومت می کردند (نگاه تاریخی-سیاسی 7)
۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب امپراتوری ها و آنارشی ها:تاریخ مختصر نفت در خاورمیانه (نگاه تاریخی-سیاسی 9)
۱۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سیگار و سیاست (نگاه تاریخی-سیاسی 4)

سارا میلاو

ترجمه‌ی کیانوش امیری

نگاه

۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تاریخ سیاسی جهان (روایت سه هزار سال جنگ و صلح)،(نگاه تاریخی-سیاسی 1)
۷۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کاندید (ساده دل)

فرانسوا ماری آروئه دو ولتر

ترجمه‌ی رضا مرادی اسپیلی

نگاه

۱۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب هنر تئاتر

عبدالحسین نوشین

نگاه

۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کجا می ریم بابا؟

ژان لویی فورنیه

ترجمه‌ی محمدجواد فیروزی

نگاه

۸۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فرهنگ فیلم های سینمایی ایران (4جلدی،باقاب)
۱٬۵۷۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب افسانه‌های فراهان نوشتۀ هوشنگ فراهانی گزیده ای از متن کتاب سنگستان پادشاهی بود که نذر کرده بود صد تومان به مردم فقیر و بیچاره کمک کند. یک روز صبح پولی را به وزیرش داد و گفت: «به بازارِ شهر برو و این پول را به یک فقیر و بیچاره‌ای ببخش و بازگرد.» وزیر هم پول را برداشت و به بازارِ شهر رفت و شروع کرد به چرخیدن میان بازار، زمستان بود و هوا سرد. یکدفعه دید که درویشی، لُنگی به کمر بسته که دورتا دور این لُنگ یخ قندیل بسته و با مشک آبی بر دوش در این سرما آب می‌‌فروشد. وزیر با خودش گفت: «از این بدبخت‌تر دیگر کسی نیست!» وزیر گفت: «گل مولا بیا و این صد تومان را بگیر و دعایی به جان پادشاه کن.» درویش گفت: «پادشاه خودش اردو و قشون و حقوق ببر دارد این پول بیشتر به درد خودش می‌‌خورد.» وزیر برگشت و برای پادشاه تعریف کرد که: «درویشی را دیدم لخت و برهنه توی این سرما آب می‌‌فروخت و هر چه اصرار کردم این پول را قبول نکرد.» پادشاه گفت: «راست شو [1] برویم ببینم این درویش چه جور آدمی است؟» راه افتادند و آمدند به بازار شهر و دیدند که درویشی مشک آبی به دوش گرفته و آواز می‌‌خواند و آب می‌‌فروشد. سلام و احوالپرسی کردند و پادشاه گفت: «بیا و این صدتومان را از ما قبول کن.» درویش گفت: «پادشاه خودش اردو دارد، قشون دارد این پول به درد ما نمی‌خورد.» پادشاه گفت: «حالا پول پادشاه را نمی‌گیری، غذای پادشاه را هم نمی‌خوری؟» درویش گفت: «غذای پادشاه را می‌‌خورم.» راه افتادند و به قصر پادشاه آمدند. نشستند و با هم غذایی خوردند. درویش گفت: «قبلۀ عالم به سلامت باشد. فردا ناهار در خدمت باشیم.» پادشاه و وزیر نگاه هم کردند و با خودشان گفتند: «واه… این چه جور آدمیزادی است؟» گفتند: «چند نفر بیائیم؟» درویش گفت: «چهل نفر» جایی را وعده کردند برای دیدار و فردا، پادشاه و وزیر و وکیل و سی‌ چهل نفر دیگر راه افتادند و رفتند و به همانجایی‌ که معلوم کرده بودند رسیدند و درویش راه افتاد و پادشاه و همراهانش به دنبالش رفتند. آمدند تا رسیدند به قلعه‌ای، درویش کلیدی از کیسه‌اش درآورد و انداخت به درِ قلعه و در جِرنگِنه ( صدای حلقه‌های زنجیر) کرد و باز شد. درویش سری خم کرد و گفت: «بفرمائید.» پادشاه و همراهانش وارد شدند. رفتند در اتاقی نشستند. درویش گفت: «قربان قلیان میل دارید یا چای؟» پادشاه گفت: «قلیان» درویش صدا کرد: «قلیان بیاورید» چهل نفر با چهل قلیان سر و ته نقره وارد اتاق شدند و قلیان‌ها را بر زمین گذاشتد و خارج شدند. درویش دوباره صدا زد: «چای بیاورید» چهل نفر با چهل تا استکان سر و ته نقره وارد شدند. پادشاه نگاهی به وزیر کرد و وزیر نگاهی به پادشاه کرد و دونشون طاق موند. (دهانشان از تعجب باز ماند) درویش گفت: «قبلۀ عالم به سلامت باشد. اگر میوۀ تازه میل دارید به باغ برویم.» پادشاه گفت: «بَه ! در این فصل زمستان میوه از کجا پیدا می‌‌شود؟» پادشاه و درویش راه افتادند. درویش کلیدی از کیسه‌اش دَر کرد و در باغ را باز کرد زنجیرها جِرنگِنه کردند و درها باز شدند. پادشاه دید باغی چهار خیابان. درختان همه سبز و بلبل‌ها بر روی شاخه‌های درختان می‌‌خوانند. پادشاه دستمالی از کیسه‌اش دَر کرد و از هر درختی میوه‌ای چید و در دستمال گذاشت. هوا گرم شده بود و آن‌ها آنقدر توی باغ گشتند، تا پادشاه احساس گرمای شدیدی کرد. درویش گفت: «قبلۀ عالم به سلامت! اینجا حوض زیبایی داریم. اگر خیلی گرمتان شده رخت‌‌هایتان را بکنید و تنی به آب بزنید.» پادشاه رخت و لباسش را کند و در آب فرو شد. شروع کرد به اُو جِستِن (شناکردن، آب تنی کردن) درویش گفت: «قبلۀ عالم حالا می‌توانید سرتان را زیر آب کنید و بیرون بیائید.» پادشاه سرش را کرد زیر این اُووه. (سرش را زیر آب کرد) و وقتی بیرون آمد دید که ای دل غافل!  اِستاده (ایستاده) میان یک بیابان برهوت. نه از باغ اثری هست و نه از درویش و نه از وزیر و… دو دستی زد به سرش و گفت: «ای پدرم هی! دیدی چه کلاه گشادی به سرمان رفت!» راه افتاد و چند شُوونده روز (شبانه روز) در بیابان‌ها سرگردان بود. رفت و رفت و رفت تا سرانجام دید که شهری از دور نمایان شد. وارد شهر شد. اما دید تمام دکان‌ها و بازار باز و برقراراست، امّا همۀ مردم شهر، به طرز عجیبی سنگ شده‌اند. پادشاه با خودش گفت: «وَه این چه شهری است که همۀ مردم آن از سنگ هستند؟» راه افتاد توی شهر… مردم از سنگ، دیوارها از سنگ! تا اینکه سرانجام دید، پینه‌دوزی کنار یک جوقی (جوی آب) نشسته و به گیوه‌ها کوک می‌‌زند. پادشاه گفت: «پدر جان! این چه جور شهری است که شما دارید چرا همۀ مردم سنگ شده‌اند؟» پینه‌دوز گفت: «داستانش طولانی است. ولی همین قدر بدان که یک درویشی هست که گاهی  به اینجا می‌آید و جیغی می‌‌کشد و یک‌دفعه همۀ مردم سنگ می‌شوند.» پادشاه گفت: «عجب! پس تو چرا س

۶۹۵٬۰۰۰تومان