عارف دیهیم دار
۱۴۰۲
سال چاپ
وزیری
قطع
گالینگور
نوع جلد
کتاب عارف دیهیم دار نوشتۀ جیمز داون به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب فصل اول قلعۀ استخر مسافرینی که در قدیم از شیراز بهسوی شمال شرقی میرفتند بعد از عبور از رودخانۀ «کور» به یک تپۀ مرتفع میرسیدند و قلعهای بالای آن تپه میدیدند که دیوارهایش سنگی و دارای هشت برج بود و آن را به اسم قلعۀ «استخر» میخواندند. آن قلعه را در قسمتی از تپه
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- تاریخ
- شناسه کالا
- kj-045621
- شابک
- ۱۴۰۲۰۳۰۸۰۱
- قطع
- وزیری
- نوع جلد
- گالینگور
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب عارف دیهیم دار نوشتۀ جیمز داون به ترجمه و اقتباس ذبیحالله منصوری گزیدهای از متن کتاب فصل اول قلعۀ استخر مسافرینی که در قدیم از شیراز بهسوی شمال شرقی میرفتند بعد از عبور از رودخانۀ «کور» به یک تپۀ مرتفع میرسیدند و قلعهای بالای آن تپه میدیدند که دیوارهایش سنگی و دارای هشت برج بود و آن را به اسم قلعۀ «استخر» میخواندند. آن قلعه را در قسمتی از تپه ساخته بودند که از آنجا تا قلۀ تپه مقداری فاصله بود و ازاینجهت قلعه را در آنجا ساختند که آب باران و برف از بالا وارد قلعه گردد و انبارهای آب را پر کند. انتخاب آن تپه برای ساختن قلعه و اینکه آب سکنه از باران و برف تأمین شود این فکر را به وجود میآورد که شاید آن قلعه را اسماعیلیهای باطنی ساختهاند، اما میدانیم که باطنیها در پیرامون شیراز قلعه نداشتند و اگر آن قلعه امروز وجود داشت باستانشناسان از روی اسلوب معماری قلعه میفهمیدند که در چه تاریخ ساخته شده، اما قلعۀ استخر را بعد ویران کردند تا اینکه پناهگاه سرکشان نباشد. محال بود مسافری از پای تپهای که قلعۀ استخر را بالای آن ساخته بودند بگذرد و از دیدن آن قلعه دچار حیرت نشود. در سال ١5٢6 میلادی مطابق با سال ۹۰4 هجری، که آغاز سرگذشت ما میباشد، آن قلعه در حوزۀ سلطنت «ملکمنصور»، سلطان پولپرست فارس، بود که نام کوچک «مراد» داشت و بعضی وی را سلطان مراد میخواندند و یک زندان دولتی به شمار میآمد و بهاصطلاح امروزی محبوسین سیاسی را در آن زندان حبس میکردند. قلعۀ استخر از هیچ طرف جز ازطرف جنوب از راهی که به شکل پلکان بود به پایین راه نداشت و کسانی که در آن قلعه محبوس میشدند فقط از آن راه میتوانستند خود را به پایین برسانند. دامنۀ تپه در مشرق و مغرب و شمال تقریباً عمودی بود و اگر محبوسی میخواست از آن سه طرف بگریزد، طوری سقوط میکرد که بهمحض رسیدن به زمین کشته میشد. محبوسینی که در قلعۀ استخر حبس میشدند داخل قلعه آزادی داشتند و به هرجا که میخواستند میرفتند، ولی نمیتوانستند از آن قلعه خارج شوند. چون نگهبانان که همواره در پای تپه به سر میبردند دروازۀ قلعه را میبستند و قفل میکردند. سکنۀ آبادیهای اطراف در آن سال (١5٢6 میلادی مطابق با ٩٠4 هجری قمری) میگفتند که عدهای از شاهزادگان در آن قلعه محبوس هستند و اگر آنها را رها کنند سبب جنگ و قتلعام و تاراج خواهند شد، درصورتیکه در آن قلعه بیش از سه نفر محبوس وجود نداشت که دو نفرشان تقریباً طفل بودند و یکی از آنها یک پسر نوجوان به چشم میرسید. آنکه از همه بزرگتر بود و پانزده سال از عمرش میگذشت به اسم «علی» خوانده میشد و در آغاز شانزدهسالگی مردی بود بلندقامت و دارای چشمهای میشی و موی حنایی و دیگری پسری بود دوازدهساله دارای چشمهای آبی و موی سیاه به اسم «اسماعیل» و سومی طفلی بود دهساله دارای چشم و موی سیاه به اسم «ابراهیم». نگهبانان قلعه آن سه محبوس را آنقدر ضعیف میدیدند که به خودشان زحمت نمیدادند که حتی یکی از آنها بالای تپه، یعنی در قلعه به سر ببرد و دروازۀ قلعه را قفل میکردند و پایین تپه در خانهای، که آنجا وجود داشت، به سر میبردند. در تاریخی که سرگذشت ما شروع میشود آن سه پسر در قلعۀ استخر بهسختی به سر میبردند و لباس ژنده در بر داشتند، چون از روزی که آنها را وارد آن قلعه کردند لباسشان تعویض نشده بود. آنها قبل از اینکه محبوس شوند در آذربایجان با رفاه به سر میبردند و غذای خوب میخوردند و لباس فاخر میپوشیدند، اما در قلعۀ استخر غیر از نان خالی و هفتهای یک بار غذایی به اسم چنگالی که با روغن و شیرۀ انگور طبخ میشد به آنها نمیدادند. علی و اسماعیل و ابراهیم پسران «سلطان حیدرمیرزا»، مرشد خانقاه اردبیل، بودند و پدرشان با «یعقوببیگ آققوینلو»، سلطان آذربایجان، جنگید و کشته شد و بعد از مرگ او شیعیان آذربایجان که در زمان غیبت امام دوازدهم شیعیان مرشد خانقاه اردبیل را واجبالطاعه میدانستند و از امر او مثل امر نایب امام دوازدهم اطاعت میکردند علی، پسر بزرگ سلطان حیدرمیرزا را مرشد خانقاه اردبیل دانستند. یعقوببیگ آققوینلو، سلطان آذربایجان، علی و دو برادرش اسماعیل و ابراهیم را دستگیر کرد و خواست هر سه را به قتل برساند یا کور کند. چون آن دوره اینطور بود که وقتی پدر را میکشتند پسرانش را به قتل میرسانیدند یا کور میکردند تا اینکه بعد از رسیدن به سن رشد انتقام پدر را نگیرند، زیرا یقین داشتند که پسر بعد از اینکه به سن رشد رسید بهطورحتم انتقام پدر را خواهد گرفت. اگر «شیخ محمد شبستری»، عالم روحانی بزرگ تبریز که خود را مدیون سلطان حیدرمیرزا میدانست، شفاعت نمیکرد علی و اسماعیل و ابراهیم به قتل میرسیدند یا اینکه کور میشدند. شیخ محمد شبستری [1] نزد یعقوببیگ رفت و گفت: سلطان





















































