آتن و اورشلیم
۴۷۱
صفحه
۱۴۰۳
سال چاپ
رقعی
قطع
گالینگور
نوع جلد
کتاب «آتن و اورشلیم» نوشتۀ لف شستوف و ترجمۀ محمدزمان زمانی جمشیدی گزیدهای از متن کتاب پیشگفتار «بزرگترین خیرِ انسان گفتوگوی هرروزه درباب فضیلت است.» PLATO, Apology , 38A «هرچه از ایمان نباشد گناه است.» ST.PAUL, Romans , 14:23 1 هر پیشگفتاری همانا یک پسگفتار است. این کتاب، که در زمانی دراز پرورده و نگاشته شد، سرانجام به فرجام خویش رسید. پیشگفتار کنونی
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-389518
- شابک
- ۹۷۸۶۲۲۲۶۷۴۹۰۸
- تعداد صفحه
- ۴۷۱
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- گالینگور
- وزن
- ۳۱۰ گرم
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۳
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی محمدزمان زمانی جمشیدی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب «آتن و اورشلیم» نوشتۀ لف شستوف و ترجمۀ محمدزمان زمانی جمشیدی گزیدهای از متن کتاب پیشگفتار «بزرگترین خیرِ انسان گفتوگوی هرروزه درباب فضیلت است.» PLATO, Apology , 38A «هرچه از ایمان نباشد گناه است.» ST.PAUL, Romans , 14:23 1 هر پیشگفتاری همانا یک پسگفتار است. این کتاب، که در زمانی دراز پرورده و نگاشته شد، سرانجام به فرجام خویش رسید. پیشگفتار کنونی تا آنجا که امکان دارد تنها در پیِ صورتبندیِ فشردۀ چیزی است که سالیانی دراز به اندیشۀ این نویسنده سمتوسو داده است. «آتن و اورشلیم»، «فلسفۀ دینی»، این واژهها میشود گفت به یک معنیاند و همپوشانی دارند. و همزمان به یک اندازه رازآلودند، و پادگوییِ [1] [یا تناقض] ذاتیشان اندیشۀ مدرن را به همین اندازه خشمگین میکند. آیا سزاوارتر نیست قیاسی دوشاخ [یا ذوالقرنین] [2] را اینگونه پیش نهیم: آتن یا اورشلیم، دین یا فلسفه؟ اگر بخواهیم به حکمِ تاریخ چنگ زنیم، پاسخ روشن خواهد بود. تاریخ به ما میگوید که بزرگترین نمایندگان روح بشر، به مدت حدوداً دوهزار سال، همۀ کوششهایی را که برایِ به ستیزه کشاندنِ آتن با اورشلیم صورت گرفت رد کردند، که هماره با شوروحرارت به عطفِ «و» بین آتن و اورشلیم اذعان کردهاند و سرسختانه «یا» [بین آن دو] را باطل دانستهاند. اورشلیم و آتن، دین و فلسفۀ عقلانی، همیشه با صلح و صفا کنار هم زیستهاند. و این صلح و صفا برای انسانها پشتیبان گرامیترین آرزوهایشان بود، چه این آرزوها برآورده شده باشند، چه نه. اما آیا میتوان به داوریِ تاریخ تکیه کرد؟ آیا تاریخ «داورِ بدنهادِ» آن افسانۀ عامیانۀ روسی نیست که دو طرف دعوا در سرزمینهای مشرک [3] ، خود را موظف میدیدند به او رو آورند؟ تاریخ در داوریهایش خود را با چه چیزی راهنمایی میکند؟ مورخان میل دارند بر این باور باشند که هرگز داوری نمیکنند، که تنها به روایت «آنچه رخ داده» خرسندند، که چیزهایی را از گذشته بیرون میکشند و «فکتها»یی را پیش روی ما میگذارند که یا فراموش شدهاند یا در گذشته از دست رفتهاند. مورخان نیستند که «احکام» را بیان میکنند؛ حکمها از خودِ فکتها میایند یا پیشاپیش در آنها گنجانده شدهاند. از این نظر مورّخان هرگز خود را از دیگر سخنگویان علوم تحصّلی [یا پوزیتیو] متمایز نمیکنند و نمیخواهند متمایز کنند: فکت از دیدِ ایشان دادگاهِ فرجامین و برین است؛ محال است از آن به کس یا چیز دیگری رجوع و درخواست فرجامخواهی کرد. بسیاری از فلاسفه، بهویژه فلاسفۀ مدرن، را همانقدر فکتها به خواب مغناطیسی فروبردهاند [4] که دانشمندان را. به سخن آنها گوش دهیم: فکتها خود پیشاپیش حقیقت هستند. اما فکت چیست؟ چطور باید فکت را از افسانه یا فرآوردۀ خیال تمیز داد؟ درست است، فلاسفه امکان هذیانها، سرابها، رؤیاها و… را میپذیرند؛ و بااینحال بهندرت دریافتهاند که اگر مجبور باشیم فکتها را از تودۀ دادههای مستقیم یا غیرمستقیمِ آگاهی جدا کنیم، بدانمعناست که فکت بهخودیخود آن دادگاهِ فرجامین را تشکیل نمیدهد. این امر یعنی ما خودمان را با برخی هنجارهایِ ازپیشساخته جلویِ هر فکتی قرار میدهیم، با «نظریه»ای که پیششرط امکان جستوجو و یافتن حقیقت است. آن هنجارها کداماند؟ این نظریه چیست؟ از کجا برای ما پیدا میشوند، و ازچهرو باید چنین سبکبالانه به آنها اعتماد کنیم؟ یا شاید پرسشهای دیگری باید درانداخت: آیا ما بهراستی دنبالِ فکتهاییم؟ آیا واقعاً فکتها هستند که بدانها نیاز داریم؟ و آیا فکتها تنها یک دستاویز، حتی پرده و پوشش نیستند که در پش سرشان همانا دیگر مطالباتِ روح پنهان شده است؟ بالاتر گفتم که بیشترِ فیلسوفان پیشِ پایِ فکت، پیشِ پایِ «تجربه»، به زانو میافتند. البته برخی فلاسفه، و نه شمار کمی از آنها، بهروشنی دیدهاند که فکتها در بهترین حالت فقط مواد خامیاند که بهخودیخود نه شناخت به بار میاورند، نه حقیقت و ضرورتاً باید به آنها قالب داد یا حتی دگرگونشان کرد. افلاطون «عقیده» [5] را از «شناخت» [6] جدا کرد. برای ارسطو شناخت شناختِ امرِ کلّی بود. دکارت از حقیقت ازلیابدی [7] آغاز کرد. اسپینوزا تنها سومین گونۀ شناختش [8] را ارزشمند دانست. لایبنیتس حقایق واقع [9] را از حقایق عقل [10] تمیز داد و حتی نترسید از اینکه آشکارا اعلام کند حقایق ازلیابدی وارد ذهن خدا شدهاند بیانکه از او اجازه گرفته باشند. در کانت این اعتراف را میخوانیم، اعترافی که با صداقتی فوقالعاده بیان شده است: «تجربه که خرسند است به اینکه به ما بگوید چه چیزی هست و به ما نمیگوید که چه چیزی ضروری است، به ما شناخت نمیدهد؛ نهتنها خرسندکننده نیست، بلکه عقلِ ما را که با میل و حرارت مشتاقِ احکامِ کلّی و ضروری است خشمگین هم میکند.» سخت بتوان در اهمیت چنین اعت




















