چهار کلید، دو دوست، یک جواب
۲۵۶
صفحه
۱۴۰۲
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب « چهار کلید، دو دوست، یک جواب» اولین بار با عنوان «Jeremy fink and the meaning of life» در سال 2006 منتشر شد. این کتاب از مجموعه رمانهایی که باید خواند است. و برای گروه سنی نوجوان 14+ سال منتشر شده است. از پشت جلد کتاب چهار کلید، دو دوست، یک جواب: «زمانی جاندار که نباید آن را از دست داد.» پابلیشرز ویکلی «تصویری گرم از عشق پدرانه و خردی که به فرزندش هدی
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- کودک و نوجوان
- شناسه کالا
- kj-950634
- شابک
- ۹۷۸۶۲۲۲۴۴۳۴۰۵
- تعداد صفحه
- ۲۵۶
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۲
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از پیدایش
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی شوکا کریمی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب « چهار کلید، دو دوست، یک جواب» اولین بار با عنوان «Jeremy fink and the meaning of life» در سال 2006 منتشر شد. این کتاب از مجموعه رمانهایی که باید خواند است. و برای گروه سنی نوجوان 14+ سال منتشر شده است. از پشت جلد کتاب چهار کلید، دو دوست، یک جواب: «زمانی جاندار که نباید آن را از دست داد.» پابلیشرز ویکلی «تصویری گرم از عشق پدرانه و خردی که به فرزندش هدیه میکند؛ و از پسری که بزرگ میشود و درک و معنای زندگی را گام به گام کشف میکند.» اسکول لایبرری جورنال جرمی هشت ساله بود که پدرش را از دست داد؛ حالا او در روز تولد سیزدهسالگیاش هدیهای مرموز میگیرد: یک جعبهی چوبی و یک نامه. در نامه نوشته شده که دوست پدرش جعبه را امانت نگه داشته اما چهار کلید آن را گم کرده است. حالا، جرمی و بهترین دوستش لیزی کمتر از یک ماه فرصت دارند تا چهار کلید جعبه را پیدا کنند، چون از هیچ راه دیگری نمیشود جعبه را باز کرد؛ و این جستجو آغاز حرکت آنهاست به سمت روزهایی سرشار از ماجراهایی تفکر برانگیز. بخشی از کتاب: سفر ما به این تختهسنگ، خیلی وقت پیش شروع شد… حتی قبل از آنکه من به دنیا بیایم. اگر پدر من در سیزدهسالگیِ خودش اجازه داشت با دوستانش در لیگ نوجوانان سافتبال بازی کند، و عوضش پدر و مادرش نمیکشاندندش به آتلانتیک سیتی، من الان اینجا ننشسته بودم و جعبه هم وجود خارجی نداشت. کی فکرش را میکرد این دو واقعه به هم ارتباطی داشته باشد؟ آن همه سال پیش، وقتی مادربزرگم سرگرم خریدن تافی برای خانه بود، پدرم برای خودش روی راه چوبی لب ساحل آتلانتیک سیتی پرسه زد تا رسید به پیرزنی کفبین. پیرزن دست عرق کردهی بابا را گرفته و تا جلو صورتش برده بود. بعد دستش را روی میز مخملپوش رها کرده و گفته بود:« چِخِل سالت که شد میمیری.» مادربزرگم به موقع رسید و اظهارات فالببین را شنید، بعد بدون اینکه بپذیرد پولی بدهد دست پدرم را کشید و برد. پدرم هر وقت این قصه را تعریف میکرد میخندید، برای همین ما هم میخندیدیم. بالاخره معلوم شد که پیشگویی فالبین اشتباه بود. پدرم وقتی چهلساله بود نمرد. همهاش سی و نه سالش بود. من تازه هشت سالم شده بود. بابا احتمالا بیشتر از چیزی که نشان میداد پیشگویی را جدی گرفته بود، چون برای مرگش آماده شده بود، این جعبه هم اثباتش میکند.






































