پرش به محتوای صفحه

داستان ان کلات

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

در چهارچوب کومه‌ای، صادق، یوحنا، و داوود به گفت‌وگو و خنده‌اند. داوود عود می‌نوازد. در قابی دیگر، زلفای زیبا به نغمۀ ساز گوش ایستاده؛ در قابی دیگر شمعون و در قابِ میانی پیرِ کلات. دو مرد چهره‌پوشیده، دست بر شمشیر، به میان صحنه می‌آیند و در پی آنان شهزاده می‌آید؛ او نیز دستار بر صورت بسته است.) مرد همراه اول: بزرگِ این کلات کجاست؟ بگویید بر او میهمان آمده. پی

۹۴٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-943924

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از سوره مهر

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب افرت

سوره مهر

۲۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب الواتان

سوره مهر

۱۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بازمانده

سوره مهر

۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی

سوره مهر

۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تردید

سوره مهر

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پریزاد

سوره مهر

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پناهگاه

سوره مهر

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ستارخان

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب افرت

سوره مهر

۲۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی

سوره مهر

۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شمارش معکوس

سوره مهر

۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب غریبه

سوره مهر

۱۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مترسک

سوره مهر

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب برهوت

سوره مهر

۹۸٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بی نشان

سوره مهر

۳۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب یلدا

سوره مهر

۱۳۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بعد از پایان

سوره مهر

۱۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب استعاره

سوره مهر

۶۹۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

در چهارچوب کومه‌ای، صادق، یوحنا، و داوود به گفت‌وگو و خنده‌اند. داوود عود می‌نوازد. در قابی دیگر، زلفای زیبا به نغمۀ ساز گوش ایستاده؛ در قابی دیگر شمعون و در قابِ میانی پیرِ کلات. دو مرد چهره‌پوشیده، دست بر شمشیر، به میان صحنه می‌آیند و در پی آنان شهزاده می‌آید؛ او نیز دستار بر صورت بسته است.) مرد همراه اول: بزرگِ این کلات کجاست؟ بگویید بر او میهمان آمده. پیر: چند شب است به انتظار شمایم. دیر آمدید! مرد همراه دوم: تمامِ راهْ مغولان بودند و ما هزار بار راه گردانیدیم تا به چشمِ آنان نیاییم و امانت به سلامت به کلاتِ تو رسانیم.‌ پیر: دور باشد بلایِ مغول از این امانت! اینک، خستگیِ راه درکنید که کلات ما ایمن است و مردمانش میهمان بر چشمِ خود پاس می‌دارند. خوش آمدید بانویم! شهزاده: پدرم، امیر این مُلک، چون مغول به نزدیکیِ دیوارِ شهر دید، بر جانِ من بیمناک شد؛ خواست تا من پناه آورم به این کلات و گفت پیرِ آنْ حافظ جانم خواهد بود. اما ای بزرگ، آیا در امانم اینجا از مغول؟ پیر: در امانی بانو.

۹۴٬۰۰۰تومان