دختر برفی- چشم و چراغ ۹۹
۴۰۸
صفحه
۱۳۹۷
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
گزیده ای از کتاب دختر برفی نوشتۀ “ایووین ایوی “ دختر برفی نوشته ایووین ایوی قسمت اول “همسر عزیزم، بیا برویم حیاط پشتی و یک دختر کوچولوی برفی درست کنیم. شاید روزی جان بگیرد و دختر کوچولوی خودمان شود.” زن میانسال میگوید، “شوهر عزیزم. خدا را چه دیدی!؟ بیا برویم حیاط پشتی و یک دختر کوچولوی برفی درست کنیم.” دختر کوچولوی برفی ایووین آیوی در آغاز این کتاب می خوانی
این کتاب فعلا ناموجود است
شمارهات را بگذار؛ کدِ تأیید برایت میفرستیم تا حسابت ساخته شود و بهمحضِ موجود شدن خبرت کنیم.
با ادامه، حساب کاربریات (در صورت نبود) ساخته میشود.
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- رمان خارجی
- شناسه کالا
- kj-949177
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۵۷۹
- تعداد صفحه
- ۴۰۸
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۷
دیدگاههای کاربران
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربهاش را مینویسد.
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی زهرا تابشیان
مشاهدهی همهتوضیحات
گزیده ای از کتاب دختر برفی نوشتۀ “ایووین ایوی “ دختر برفی نوشته ایووین ایوی قسمت اول “همسر عزیزم، بیا برویم حیاط پشتی و یک دختر کوچولوی برفی درست کنیم. شاید روزی جان بگیرد و دختر کوچولوی خودمان شود.” زن میانسال میگوید، “شوهر عزیزم. خدا را چه دیدی!؟ بیا برویم حیاط پشتی و یک دختر کوچولوی برفی درست کنیم.” دختر کوچولوی برفی ایووین آیوی در آغاز این کتاب می خوانیم: فصل 1 آلاسکا، رودخانه ولورین، سال 1920 میبل میدانست که آنجا سکوت خواهد داشت، چیزی که همیشه آرزوی داشتنش را میکرد. نه جیک و پیک بچگانهای، نه گریه و زاری کودکانهای، نه سر و صدای بچههای همسایه که بازیکنان و جیغ زنان جلوی خانهشان بدو بدو کنند و نه رد پاهای کوچکشان روی پلههای چوبی که در اثر سالها رفت و آمد ساییده شده بود و نه تلق تولوق و ور و وور اسباب بازیها کف آشپزخانه. همه آن صداهایی که حس افسوس و ناکامی به او میداد را پشت سر گذاشت، در ازایش سکوت داشت. تصور میکرد در سکوت طبیعت وحشی آلاسکا، در بارش برفهای شبانه، فضایی آکنده از سکوت، آرامشش را به دست خواهد آورد، ولی این طور نشد. کف چوبی خانهشان را که رفت و روب میکرد، صدای خش خش گوشخراش جارو، مثل نیشتر به قلبش فرو میرفت. ظرف که میشست بشقابها و کاسهها جوری به هم میخوردند که انگاری خرد میشوند. تنها صدایی که دخالتی در ایجادش نداشت، صدای “کاو، کاوووو” بود که از بیرون خانه میآمد. میبل آب کهنه ظرفشویی را گرفت و به بیرون نگاه کرد. همزمان کلاغ سیاهی پر زنان از شاخه خشک درخت غان به شاخه درخت دیگری پرید. بچهها روی برگهای خشک پاییزی دنبال هم نمیدویدند و همدیگر را صدا نمیکردند. حتی بچهای تنها، روی تاب. قبلاً یکی بود. نوزادی نخودی که مرده به دنیا آمد. ده سال گذشته ولی هنوز هم به زایمانش فکر میکند و اینکه دستش را دراز کند، بازوی جک را بگیرد و از کاری که داشت میکرد، بازداردش. باید جلوی او را میگرفت. باید دستش را دراز میکرد، سر نوزاد را میگرفت و چند تار، از موهای کرک مانندش را قیچی میکرد و توی یک قاب زنجیر دار میگذاشت و به گردنش میآویخت. باید به صورت کوچکش نگاه میکرد، باید میفهمید که پسر است یا دختر. وقتی جک داشت او را در خاک سرد پنسیلوانیا دفن میکرد، باید کنارش میایستاد، گورش را علامت میگذاشت و سر خاکش عزاداری میکرد. به هر حال او زاده بودش، حتی اگر قیافهاش به بچه آدمیزاد نمیمانست. صورتش به اندازه نخود بود با چانهای کوچک و گوشهایی که به دو نقطه ریز ختم میشد: با این حال، برایش گریه کرد، چون میدانست با وجود همه اینها، میتوانست دوستش بدارد. میبل مدتی کنار پنجره ایستاد. کلاغ سیاه از بالای درختها پریده و رفته بود. خورشید پشت کوهها خزیده و نور آفتاب رنگ باخته بود. شاخهها لخت و علفهای خاکستری زرد شده بودند. از برف خبری نبود، انگار که همه چیزهای خوب و چشمگیر این سرزمین غبار شده و به هوا رفته بود. ماه نوامبر بود و این موضوع او را میترساند، چرا که میدانست چه در پیش دارد؛ سرمای مرگباری که دره را تهدید میکرد و باد یخ زدهای که از لایههای چوبی دیوار رد میشد و به درون کلبه هجوم میآورد و از همه بدتر تاریکی. تاریکی به حدی بود که همان چند ساعت کم نور روز را هم میبلعید. زمستان گذشته چشم بسته به اینجا پا گذاشت ولی حالا میدانست که در ماه دسامبر خورشید کمی پیش از ظهر بالا میآمد و برای چند ساعت تاریک روشن روز، نوک کوهها پهن میشد و خیلی زود، غروب میکرد. میبل روی صندلی کنار بخاری مینشست و گاهی بین خواب و بیداری، حرکتی میکرد. حتی کتابهای مورد علاقهاش را هم نمیخواند: صفحههای کتاب به نظرش بی جان میآمدند؛ حتی نقاشی هم نمیکرد؛ مگر چیزی هم برای کشیدن وجود داشت؟ آسمان تیره، زاویههای تاریک! هر صبح بیرون آمدن از رختخواب برایش مشکل و مشکلتر میشد. توی اتاق، بین خواب و بیداری تلو تلو خوران، غذایی سر هم میکرد. لباسهای کثیف وخیس گوشه و کنار کلبه ولو بود. جک هم تلاش میکرد حیوانات را زنده نگهدارد. روزهای زمستانی به هم میپیوستند و حلقه محدودیتهای خفهکننده او را تنگتر میکردند. همه عمر به چیزی فراتر از آن چه به چشم میآمد، باور داشت: به رمز و رازی که در ماهیت تغییر پذیر اشیاء و جانوران وجود داشت و حسهایش را برمی انگیخت. بال بال زدن شب پره توی شیشه و یا امید دیدن پری رودخانه در بستر ناهموار نهرها. عاشق بوی درخت بلوط در غروب تابستان بود و سپیده صبح که روی آبگیر میافتاد و غرق نورش میکرد. میبل، آخرین باری را که چنین شور و شوقی در وجودش حس کرده بود، به یاد نمیآورد. لباسهای کارجک را جمع کرد تا وصلهشان کند. سعی کرد نگاهش به بیرون نیفتد. کاش برف میبارید. شاید سفیدیاش سطوح دلگیر را تلطیف میکرد. شاید ب

















