پرش به محتوای صفحه

دختر رئیس سیرک

هنوز دیدگاهی ثبت نشده، اولین نفر باش

۲۶۴

صفحه

۱۴۰۵

سال چاپ

رقعی

قطع

شومیز

نوع جلد

کتاب « دختر رئیس سیرک » نوشته جاستین گوردر ترجمه نازنین عرب در ابتدای کتاب دختر رییس سیرک می خوانیم: سرم دارد منفجر می‌شود. هزاران فکر در سرم دور هم می‌چرخند. شاید تفکر را بتوان تا اندازه‌ای کنترل کرد ولی جلوی فکر کردن آدم‌ها را نمی‌توان گرفت. روح انسان تشنۀ جملات شیرین است و من تا بیایم آن جملات شیرین را به خاطر بسپارم به بهانه‌ای از ذهنم بیرون پریده‌اند. ح

۵۷۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

۱۴ روز مهلت تعویض یا مرجوعی

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
سرگرمی و بازی
شناسه کالا
kj-348637
تعداد صفحه
۲۶۴
قطع
رقعی
نوع جلد
شومیز
سال انتشار شمسی
۱۴۰۵

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفری باش که تجربه‌اش را می‌نویسد.

کتاب‌های بیشتر از یوستین گوردر

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه

کتاب‌های بیشتر با ترجمه‌ی نازنین عرب

مشاهده‌ی همه

توضیحات

کتاب « دختر رئیس سیرک » نوشته جاستین گوردر ترجمه نازنین عرب در ابتدای کتاب دختر رییس سیرک می خوانیم: سرم دارد منفجر می‌شود. هزاران فکر در سرم دور هم می‌چرخند. شاید تفکر را بتوان تا اندازه‌ای کنترل کرد ولی جلوی فکر کردن آدم‌ها را نمی‌توان گرفت. روح انسان تشنۀ جملات شیرین است و من تا بیایم آن جملات شیرین را به خاطر بسپارم به بهانه‌ای از ذهنم بیرون پریده‌اند. حتی نمی‌توانم افکارم را از هم تفکیک کنم. به‌ندرت می‌توانم افکارم را به یاد بیاورم. قبل از اینکه بتوانم به آنچه به ذهنم خطور کرده بیشتر فکر کنم ناگهان ایدۀ عالی دیگری به ذهنم راه پیدا می‌کند ولی عطرش آن‌قدر فرّار است که به‌زحمت می‌تواند از هجوم بی‌امان ایده‌های نو در امان بماند… باز  ‌هم مثل همیشه سرم مملو از صداست. حس می‌کنم تسخیر شده‌ام و ارواحی سرگردان وحشیانه به من هجوم می‌آورند و سلول‌های زندۀ مغز مرا غارت می‌کنند ولی ذهن من گنجایش آنها را ندارد پس باید ذهنم را پاک‌سازی کنم و از شرشان خلاص شوم. ذهنی که مدام سرریز می‌کند و من که مدام در حال پاک‌سازی هستم، باید بنشینم و کاغذ و قلم به‌دست بگیرم و ذهنم را خالی کنم… چند ساعتی می‌شود که از خواب بیدار شده‌ام، مطمئن بودم مناسب ترین جملات قصار عاشقانه را سر‌هم کرده‌ام، دستکم برای پند و موعظه‌های خویشتن‌دارانه جای مناسبی در متن اختصاص داده بودم، حالا آنقدرها هم مطمئن نیستم.  ولی از یک بابت تقریباً  مطمئن بودم. آن هم اینکه نوشته‌هایم را می‌شد با یک شام  تاخت زد. اگر نوشته‌هایم را به یک آدم اسم و رسم‌دار فروخته بودم شاید در آخرین شمارۀ مجلۀ «کلمات بال‌دار» به چاپ می‌رسید. بالأخره دربارۀ اینکه می‌خواهم چه‌کاره شوم تصمیمم را گرفته‌ام. درحقیقت فقط کافی است به همان کار همیشگی‌ام ادامه دهم.‌ تنها فرقش این است که باید از این راه پول هم در‌بیاورم. البته اصلاً به شهرت امیدوار نیستم، این توقع زیادی است، ولی می‌توانم خیلی ثروتمند شوم. مرور کردن این دفترچه خاطرات قدیمی بسیار غمگین‌کننده‌ است. نوشته‌های بالا تاریخ ۱۰ و ۱۲ دسامبر ۱۹۷۱ را دارند، آن‌موقع نوزده سال داشتم. ماریا چند هفته پیش‌تر به استکهلم رفته بود؛ آن موقع سه چهار هفته‌ای از بارداری‌اش می‌گذشت. تا چند سال پس از آن دو سه‌باری یکدیگر را دیدیم ولی حالا بیست‌و‌شش سال از آخرین دیدارمان می‌گذرد. امروز نمی‌دانم او کجا زندگی می‌کند، اصلاً نمی‌دانم هنوز زنده است یا نه. ای کاش اینجا بود و حال و روز مرا می‌دید. مجبور بودم با یکی از پروازهای صبح زود از همه‌چیز  دور شوم. فشارهای بیرونی را می‌توان با فشارهای درونی خنثی کرد، به این می‌گویند تعادل. حالا دارم دقیق‌تر فکر می‌کنم. اگر کمی محتاطانه‌تر عمل کرده بودم شاید می‌توانستم چند هفته‌ای بیشتر اینجا بمانم، پیش از اینکه ریسمان‌ها محکم به دورم پیچیده شوند. از اینکه صحیح و سالم در حال بازگشت از یک نمایشگاه کتاب هستم احساس خوشحالی می‌کردم. اگرچه تا فرودگاه تعقیبم کرده بودند ولی با ‌وجود تمام تلاش‌ها نتوانسته بودند بفهمند با چه پروازی برمی‌گردم. برای اولین پروازی که بولونیا را ترک می‌کرد بلیطی خریدم. [متصدی فروش بلیط از من پرسید:] «مقصد موردنظرتان کجاست؟» سرم را تکان دادم و گفتم: «فقط دور باشد، اولین پرواز». حالا نوبت او بود سرش را تکان بدهد، خندید و گفت: «آدم‌هایی مثل شما انگشت‌شمارند ولی حرفم را باور کنید، دارید بیشتر و بیشتر می‌شوید». بعد هم وقتی بهای بلیت‌ها را پرداخت کردم گفت: «تعطیلات خوش بگذرد! شما به این تعطیلات احتیاج دارید…». او باید هم می‌دانست. باید می‌دانست من به چه چیزی احتیاج دارم [این شغلش بود]. بیست دقیقه بعد از اینکه هواپیمای من از زمین بلند شده بود، پرواز دیگری به مقصد فرانکفورت فرودگاه را ترک می‌کرد. من در آن پرواز نبودم. آنها حتماً با خودشان فکر می‌کردند به خانه می‌روم، به اسلو، سرافکنده و دست از پا درازتر. ولی فراموش کرده بودند سرافکنده‌ها هیچ‌وقت با سرعت تمام راه خانه‌ را در پیش نمی‌گیرند. در مسافرخانۀ ارزان قیمتی در امتداد ساحل اتاقی گرفته‌ام. نشسته‌ام و به دریا نگاه می‌کنم، بر بستر رودخانه‌ای که به دریا می‌ریزد، یک برج سنگی قدیمی دیده می‌شود. به ماهیگیران سوار بر قایق‌های آبی رنگشان نگاه می‌کنم. عده‌ای سوار بر قایق‌ها هنوز در خلیج هستند و تورهای ماهیگیری‌شان را می‌کشند، عده‌ای دیگر دست پر از صید امروز، به سمت اسکله در حرکتند. کف‌ اتاق از کاشی‌های سرامیکی مفروش است. پای آدم یخ می‌زند، سه جفت جوراب روی هم پوشیده‌ام ولی با وجود این کاشی‌های سرد، جوراب‌ها هیچ کمکی نمی‌کنند. اگر اوضاع تغییری نکند، تصمیم دارم پتوی روی تختخواب دونفره را هم بردارم و چند لا کنم و زیر میز به عنوان زیرپایی استفاده کنم. خیلی اتفاقی سر از اینجا درآوردم. ا

۵۷۵٬۰۰۰تومان