دنیای کوچک دن کامیلو
۱۴۰۱
سال چاپ
رقعی
قطع
کتاب «دنیای کوچک دنکامیلو» نوشتۀ جووانی گوارسکی ترجمۀ ابراهیم یونسی گزیدهای از متن کتاب چگونه چنین شدم زندگی من در اول ماه مه ۱۹۰۸ آغاز شد و به هرحال هنوز هم ادامه دارد. وقتی متولد شدم، مادرم نُه سال بود در مدرسۀ ابتدایی درس می داد و تا پایان سال ۱۹۴۹ هم به تدریس ادامه داد. کشیش بخش من باب قدردانی از کارش از طرف همۀ مردم شهرک ساعت شماطه داری به او
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-829064
- شابک
- ۱۴۰۱۱۲۲۰۰۴
- قطع
- رقعی
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۱
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی ابراهیم یونسی
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب «دنیای کوچک دنکامیلو» نوشتۀ جووانی گوارسکی ترجمۀ ابراهیم یونسی گزیدهای از متن کتاب چگونه چنین شدم زندگی من در اول ماه مه ۱۹۰۸ آغاز شد و به هرحال هنوز هم ادامه دارد. وقتی متولد شدم، مادرم نُه سال بود در مدرسۀ ابتدایی درس می داد و تا پایان سال ۱۹۴۹ هم به تدریس ادامه داد. کشیش بخش من باب قدردانی از کارش از طرف همۀ مردم شهرک ساعت شماطه داری به او هدیه کرد و مادرم اکنون پس از پنجاه سال تدریس در مدارسی که آب و برق نداشتند، اما درعوض سوسک و مگس و پشه فراوان داشتند، وقتش را به انتظار می گذراند که دولت به درخواست مستمری اش توجه کند و به تيک تاک ساعت شماطه ای که شهرک به او داده است گوش میکند. در زمانی که من به دنیا آمدم پدرم علاقه مند به هر قسم ماشین بود، از ماشین درو گرفته تا گرامافون و سبیلکلفتی داشت، بسیار شبیه به همین که من دارم. هنوز هم سبیل باابهتی دارد، اما مدتی است که دیگر علاقه ای به چیزی ندارد و وقتش را به روزنامه خواندن می گذراند. چیزهایی را هم که من می نویسم می خواند، اما شیوۀ نگارش و طرز فکرم را نمی پسندد. پدرم در روزگار خودش مرد درخشانی بود و زمانی ایتالیا را با اتومبیلش سیاحت کرد که مردم از این شهر به آن شهر می رفتند تا آن ماشین جهنمی را که خودبه خود راه می رفت ببینند. تنها خاطره ای که از شکوه و جلال گذشته دارم بوق کهنۀ يک اتومبیل است؛ از همان نوع که چیزی مثل توپ لاستیکی داشتند که فشارش می دادی. پدرم این بوق را بالای سر تختخوابش پیچ کرده بود، و اغلب آن را به صدا درمی آورد، مخصوصاً در تابستان ها. يک برادر هم دارم، اما دو هفته پیش حرفمان شد، و بهتر می دانم چیزی از او نگویم. علاوه بر اینها، يک موتورسيکلت چهارسیلندر و يک اتومبيل شش سیلندر و يک زن و دو تا بچه هم دارم. پدر و مادرم می خواستند که من مهندس کشتی بشوم و به همین دلیل از حقوق سر درآوردم و در اندک مدتی نقاش، تابلوساز و کاریکاتوریست شدم و شهرتی به هم زدم. از آنجا که کسی در مدرسه وادارم نکرده بود نقاشی بکشم، نقاشی جاذبۀ خاصی برایم داشت، و پس از کاریکاتورهایی که کشیدم و تابلوهایی که نقاشی کردم به ساختن مجسمه ها و چیزهای زینتی چوبی و دکور صحنه و طراحی پرداختم. در همان حال، دربان يک تصفیه خانۀ شکر و سرپرست يک پارکینگ دوچرخه بودم و سخت کار میکردم و چون چیزی از موسیقی نمی دانستم، شروع به تعلیم ماندولین به تعدادی از دوستان کردم. در لباس مأمور سرشمار سابقۀ درخشانی به هم زدم، در مدارس شبانه روزی معلم بودم و سپس در یکی از روزنامه های محلی مصحح شدم. برای جبرانِ حقوق ناچیزم، شروع به نوشتن داستان هایی دربارۀ وقایع محل کردم و چون يک شنبه ها آزاد بودم، سردبیری هفته نامه ای را که دوشنبه ها منتشر می شد بر عهده گرفتم. برای اینکه مجله را هرچه زودتر آماده کنم، سه چهارم مطالبش را خودم می نوشتم. روزی خوش و آفتابی سوار قطار شدم و به میلان رفتم و در آنجا خودم را در مجله ای فکاهی به نام برتولدو [1] جا کردم. در اینجا مجبور شدم از نوشتن دست بکشم، اما مجاز بودم نقاشی کنم و از این فرصت برای نقاشی با مرکب سفید بر زمینۀ سیاه کمال استفاده را کردم، ضعف عمدۀ مجله همین نقاشی ها بود. من در پارما [2] ، نزديک رود پو [3] ، به دنیا آمدم؛ مردمی که در این ناحیه متولد می شوند سری به سختی چدن دارند و به این دلیل توانستم سردبير برتولدو بشوم. این همان مجله ای است که سائول استاین برگ [4] که آن زمان در میلان معماری می خواند نخستین طرح هایش را در آن منتشر کرد و تا زمانی که به آمریکا بازگشت، برای آن کار کرد. به عللی خارج از اختیار من، جنگ در روزی از سال ۱۹۴۲ درگرفت و من به علت اینکه برادرم در روسیه ناپدید شده بود و اثری از او نمی یافتم. شب مشروب زیادی خوردم. آن شب در خیابان های میلان گشتم و عربده کشیدم و چیزهایی گفتم که روز بعد که پلیس سیاسی بازداشتم کرده بود فهمیدم حرف ها و کارهایم چندین صفحه از گزارش پلیس را پر کرده است. آنگاه عدۀ زیادی نگران احوالم شدند و به دست وپا افتادند و مرا از حبس درآوردند، اما پلیس سیاسی که نمی خواست جلوی چشم باشم باعث شد که به ارتش احضار شوم. در نهم سپتامبر ۱۹۴۳ با سقوط فاشیسم، باز اسیر شدم؛ این بار در آله ساندریا [5] ، در شمال ایتالیا، و به دست آلمان ها. چون نمی خواستم برای آلمان ها کار کنم، به بازداشتگاهی در لهستان فرستاده شدم تا ۱۹۴۵ در بازداشتگاه های مختلفی بودم، تا اینکه در آوریل ۱۹۴۵، وقتی انگلیسی ها بازداشتگاه را اشغال کردند، آزاد شدم و پس از پنج ماه به ایتالیا برگردانده شدم. آن مدتی که در زندان گذراندم فعال ترین دوران زندگی ام بود. درحقیقت به هر کار دست می























































