فاطمه فاطمه
۵۶
صفحه
۱۳۹۴
سال چاپ
رقعی
قطع
یدالله با دلجویی گفته بود: «ناراحت نباش. تا دو ـ سه سال دیگر، این طرفها شلوغ میشود و همهٔ این زمینها را میسازند!» اما سالها گذشت و جز تکوتوکی آدم، آن هم خیلی دور از آنها، کس دیگری آن طرفها به فکر خانهسازی نیفتاد. مارجان روزهایی که کار نداشت، دلش به هزار راه میرفت. نمیتوانست یک جا بنشیند. از ایوان پا میشد و در حالی که با خودش حرف میزد، به حیاط می
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-752205
- شابک
- ۹۷۸۶۰۰۱۷۵۸۹۰۴
- تعداد صفحه
- ۵۶
- قطع
- رقعی
- وزن
- ۷۵ گرم
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۴
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از سوره مهر
مشاهدهی همهتوضیحات
یدالله با دلجویی گفته بود: «ناراحت نباش. تا دو ـ سه سال دیگر، این طرفها شلوغ میشود و همهٔ این زمینها را میسازند!» اما سالها گذشت و جز تکوتوکی آدم، آن هم خیلی دور از آنها، کس دیگری آن طرفها به فکر خانهسازی نیفتاد. مارجان روزهایی که کار نداشت، دلش به هزار راه میرفت. نمیتوانست یک جا بنشیند. از ایوان پا میشد و در حالی که با خودش حرف میزد، به حیاط میرفت. دوروبرِ خانه را میگشت. بعد درِ آهنی حیاط را که ضد زنگ خورده بود، باز میکرد و با چشمان دودوزن به جادهٔ خالی و بیانتها، خیره میشد؛ درست مثل وقتهایی که ساعتِ خانه آمدن اسماعیل دیر میشد و او با دلواپسی انتظارش را میکشید. تا وقتی که اسماعیل بود، مارجان پناه و تکیهگاهی داشت. دوروبرِ خانه میپلکید و گوشهای از کارها را میگرفت. وجودش دلگرمکننده بود، هم برای مارجان، هم برای فاطمه. بعد از اسماعیل، مارجان و فاطمه دیگر تنهای تنها شدند. مارجان سرِ کار که میرفت، همهٔ هوش و حواسش پیش فاطمه میماند و هرطور بود، زودی خودش را میرساند خانه. همان وقتها یک شب مارجان توی خواب، مادرش «ماه خانم» را دید که لباس سفید تنش بود و توی باغ آبی بزرگی، زیر درخت انار نشسته بود. گفت: «مارجان، تا میتوانی به فاطمه انار بده بخورد! خونش دارد کم میشود…»



































