پرش به محتوای صفحه

فصل چیدن میوه های رسیده

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

داداش مرتضی، الان که خوب نگات می‌کنم می‌بینم خدایی‌ش دماغت خیلی گنده‌ست! باز همان مزخرف را گفته بود. به سمتش خیز برداشتم. جاخالی داد و صدای خنده‌اش بلند شد. آن بار هم مثل دفعه‌های قبل فرار کرد و من ماندم و دماغم! من ماندم و اندوه؛ درست مثل حالا. می‌خواهم جوان را صدا کنم که راننده دنده را جا می‌زند و راه می‌افتد. چراغانی‌های شهر بیشتر از هر سال شده است. چراغ‌

۴۲۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-053123

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از سوره مهر

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب الواتان

سوره مهر

۱۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بازمانده

سوره مهر

۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تردید

سوره مهر

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پریزاد

سوره مهر

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پناهگاه

سوره مهر

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ستارخان

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب افرت

سوره مهر

۲۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی

سوره مهر

۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب غریبه

سوره مهر

۱۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مترسک

سوره مهر

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب برهوت

سوره مهر

۹۸٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بی نشان

سوره مهر

۳۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شمارش معکوس

سوره مهر

۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب غریبه

سوره مهر

۱۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بعد از پایان

سوره مهر

۱۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب استعاره

سوره مهر

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب یلدا

سوره مهر

۱۳۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب همزاد

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

داداش مرتضی، الان که خوب نگات می‌کنم می‌بینم خدایی‌ش دماغت خیلی گنده‌ست! باز همان مزخرف را گفته بود. به سمتش خیز برداشتم. جاخالی داد و صدای خنده‌اش بلند شد. آن بار هم مثل دفعه‌های قبل فرار کرد و من ماندم و دماغم! من ماندم و اندوه؛ درست مثل حالا. می‌خواهم جوان را صدا کنم که راننده دنده را جا می‌زند و راه می‌افتد. چراغانی‌های شهر بیشتر از هر سال شده است. چراغ‌های رنگارنگ جلوی چشم‌هایم تار می‌شوند. اشک‌هایم را پاک می‌کنم. ماشین عروسی به‌سرعت از کنارمان می‌گذرد. سیل ماشین‌های پشت سرش از ما سبقت می‌گیرند. از بوق کرکننده‌شان دست به گوش‌هایم می‌گیرم و می‌گویم: «امشب همه‌ش عروسیه. ولی ما رفتیم جنازهٔ داداشمون رو تحویل گرفتیم!» کسی جواب نمی‌دهد. دارم آب می‌شوم. شب نیمهٔ شعبان است و نمی‌دانم این درد را باید چگونه تاب بیاورم. سرم را به صندلی تکیه می‌دهم و چشم‌هایم را می‌بندم. نمی‌خوابم. بیدارم؛ مثل آن شب که منتظر بودم ببینم مصطفی چه کار می‌کند. مادر می‌خواست بخوابد و من خودم را به خواب زده بودم. مصطفی بلند شد و چراغ را خاموش کرد. مادر در اتاق کناری می‌خوابید و اگر چراغ اتاق روشن می‌ماند، خوابش نمی‌برد. بالِش زیر سرم را جابه‌جا کردم و به سقف اتاق خیره شدم. ظلمات محض بود و صدایی به گوش نمی‌رسید. فکرم پیش مصطفی بود. از خمین کوبیده و آمده بود به دِه برای کمک به بابا. روی زمین کار کرد و بعد نمازی خواند و شامی خورد و حالا دراز کشیده بود تا بخوابد. فردا امتحان داشت. با خودم گفتم: «مصطفی هم زرنگه هم از اونایی نیست که توی کلاس حواسش پرت بشه.» ناگهان، فکرهای ناجور به ذهنم هجوم آورد. کسی توی کاسهٔ سرم خندید و گفت: «مصطفی زرنگه؟ خب باشه. چه ربطی داره؟ درساش بیشتر از اونکه تحلیلی و فهمیدنی باشن حفظ کردنی‌ان. باید تکرار بشن؛ تکرار. از اون همه مطلبی که سر کلاس گفته‌ان نصفش رو فراموش کرده. نکرده؟» ناگهان، احساس کردم روشنایی اندکی پشت پلک‌هایم نشست. چشم باز کردم. سایهٔ گنده و چاقی روی سقف تکان می‌خورد. به سمت نور که چرخیدم، دیدم مصطفی رو به دیوار و پشت به من نشسته است. گردن کشیدم و نگاه کردم. چشمم به فانوس کهنهٔ خانه‌مان افتاد. دوباره دراز کشیدم و چشم‌هایم را بستم. صدای ورق زدن کتاب می‌آمد. خوشحال شدم و زود خوابم برد.

۴۲۵٬۰۰۰تومان