پرش به محتوای صفحه

قصه های این وری

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

در بخشی از کتاب میخوانیم: طوطی بازهم تعارف کرد؛ ولی بالاخره با اصرار زیاد بازرگان گفت: «من چیزی نمی‌خواهم. آخر من طوطی‌ام و شلوار جین یا عطر چارلی به دردم نمی‌خورد. فقط اگر خواستی، به جای سوغات، سلام مرا به طوطی‌هایی که بالای درخت‌های کیش می‌بینی برسان و بگو شکرقند گفت: ‘روا باشد شما در آن جنگل‌های خرم از این درخت به آن درخت بپرید و آواز بخوانید و من در اینج

۱۸۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-020308

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از سوره مهر

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب الواتان

سوره مهر

۱۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بازمانده

سوره مهر

۴۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تردید

سوره مهر

۲۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پریزاد

سوره مهر

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب پناهگاه

سوره مهر

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ستارخان

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب افرت

سوره مهر

۲۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب تراژدی

سوره مهر

۵۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب غریبه

سوره مهر

۱۱۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مترسک

سوره مهر

۱۱۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب برهوت

سوره مهر

۹۸٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بی نشان

سوره مهر

۳۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب شمارش معکوس

سوره مهر

۶۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بعد از پایان

سوره مهر

۱۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب استعاره

سوره مهر

۶۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب یلدا

سوره مهر

۱۳۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب همزاد

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب درویش

سوره مهر

۳۴۵٬۰۰۰تومان

توضیحات

در بخشی از کتاب میخوانیم: طوطی بازهم تعارف کرد؛ ولی بالاخره با اصرار زیاد بازرگان گفت: «من چیزی نمی‌خواهم. آخر من طوطی‌ام و شلوار جین یا عطر چارلی به دردم نمی‌خورد. فقط اگر خواستی، به جای سوغات، سلام مرا به طوطی‌هایی که بالای درخت‌های کیش می‌بینی برسان و بگو شکرقند گفت: ‘روا باشد شما در آن جنگل‌های خرم از این درخت به آن درخت بپرید و آواز بخوانید و من در اینجا، در کنج قفس، افسرده‌حال، روزگار بگذرانم؟‌’» راستی، یادم رفت بگویم که بازرگان آدم باسوادی بود. مدرسه رفته بود و قصهٔ «طوطی و بازرگان» مولوی را در کتاب‌های درسی خوانده بود. به همین دلیل، با شنیدن درخواست طوطی بلافاصله نقشهٔ او را فهمید، اما به روی خود نیاورد و گفت: «فقط همین؟ اینکه چیزی نیست. حتماً می‌گویم.» بعد نگاهی به ساعتش کرد و گفت: «آخ! دیرم شد. نیم ساعت دیگر هواپیما پرواز می‌کند.» کیف سامسونتش را برداشت، خداحافظی کرد و رفت. فردای آن روز، بازرگان برای چند معاملهٔ نان و آب‌دار قدم‌زنان به طرف بازار کیش می‌رفت. اتفاقاً از خیابانی می‌گذشت که دو طرفش دو ردیف درخت بود و از قضا تعدادی طوطی روی درخت‌ها نشسته بودند. بازرگان حواسش به آن‌ها نبود و داشت به راه خودش می‌رفت که یکی از طوطی‌ها صدا زد: «آهای بازرگان، پیامی از شکرقند برای ما نداری؟» (دربارهٔ اینکه چطور آن طوطی‌ها فهمیده بودند بازرگان یک طوطی در خانه دارد که اسمش شکرقند است، حدس‌های مختلفی می‌توان زد؛ مثلاً، شاید هنگامی که بازرگان طوطی را در سفرهای قبل از مغازه خریده بود، این طوطی‌ها روی درختی که روبه‌روی آن مغازه بود نشسته بودند و بازرگان به محض خارج شدن از مغازه، همراه با طوطی تازه خریداری شده، با ذوق‌زدگی گفته بود: چه طوطی بانمکی! اسمش را می‌گذارم شکرقند.) بازرگان گفت: «نه.» طوطی گفت: «هیچی؟» بازرگان کمی فکر کرد و یک‌دفعه یادش آمد و گفت: «آها، شکرقند چیز خاصی نگفت. فقط گفت اگر آن‌طرف‌ها طوطی‌هایی دیدی، بهشان بگو جای شما خالی!

۱۸۵٬۰۰۰تومان