قصه های همین الان
۲۸۷
صفحه
۱۳۹۷
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
«قصه های همین الان» مجموعه حکایات اخلاقی و آموزنده است که «مجید ملامحمدی» نویسندۀ کودک و نوجوان آن را به رشته تحریر در آورده است. داستان های این کتاب از میان اتفاقات جهان اسلام برداشت شده و ما را با سبک زندگی دینی و اجتماعی مسلمانان ایران و جهان آشنا می سازد. در این کتاب با داستان های جذابی مانند داستان اباهریره برخورد می کنیم. اباهریره می خواست با پیامبر شو
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-303625
- تعداد صفحه
- ۲۸۷
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۳۹۷
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از کتابستان معرفت
مشاهدهی همهتوضیحات
«قصه های همین الان» مجموعه حکایات اخلاقی و آموزنده است که «مجید ملامحمدی» نویسندۀ کودک و نوجوان آن را به رشته تحریر در آورده است. داستان های این کتاب از میان اتفاقات جهان اسلام برداشت شده و ما را با سبک زندگی دینی و اجتماعی مسلمانان ایران و جهان آشنا می سازد. در این کتاب با داستان های جذابی مانند داستان اباهریره برخورد می کنیم. اباهریره می خواست با پیامبر شوخی کند به همین خاطر آهسته کفش های پیامبر اسلام را پنهان کرد… یا داستان سربازهایی که از طرف صدام حسین رییس جمهور ظالم آن زمان عراق مامور شده بودند آیت الله محمد باقر صدر را زیر نظر بگیرند و دستگیر کنند ولی به خاطر رفتار آیت الله صدر، طرفدار ایشان شدند و… . کتاب « قصه های همین الان» حتی ما را به همراه با سعدی شیرازی به کشور هند می بَرد و در شهر سومنات مهمان بت بزرگ هندوها می کند. آنجایی که هندوی خال قرمز از دست سعدی به خاطر مسخره کردن بت بزرگ ناراحت می شود و به او اخطار می دهد که فقط حق دارد همان شب در معبد بماند و باید هرچه سریعتر از آنجا برود. راستی حکایت پهلوان مغرور که از یک پهلوان غریبه و فقیر شکست خورد هم دراین کتاب خواندنی است، این حکایت به ما یاد می دهد که نباید هیچ وقت غرور و تکبر داشته باشیم و خود را بهتر از دیگران بدانیم. در این کتاب داستان های زیادی وجود دارد که هیچ وقت خواننده را خسته نمی کند، قصه هایی مثل: هدیه فروشی، آقای اخمو، مهمان ابراهیم، کفش های خوشمزه، عقرب و لاک پشت سواری، در راه نیشابور، شوهر بخیل و… «… پادشاه بی خبر از همۀ عالم که سررشته از جنگ داشت و نه راز و رمز کشورداری را بلد بود، چاق تر و چاق تر شد. آن قدر زیاد که حالا به زحمت می توانست راه برود، یا سوار اسب شود. اگرهم می خواست از پله های قصر بالا برود باید چند غلام سیاه و قدرتمند او را به دوش می گرفتند و هن و هن کنان بالا می بردند. روی از روزها پادشاه به سختی بیمار شد…»



































