گل جهنمی

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش

۲۱۹

صفحه

۱۴۰۳

سال چاپ

رقعی

قطع

کتاب «گل جهنمی» نوشتۀ آلپر جانی گز ترجمۀ چکامه رضوانی گزیده ای از متن کتاب فصل اول: عمو جان و زن بی‌وفایش‎ همان طور که می‌دانید، انسان‌ها متولد می‌شوند، می‌میرند و سپس بزرگ می‌شوند. در دنیای کسالت‌بارم که ماه‌ها همیشه نوامبر و روزها همیشه پنجشنبه بود و ساعتش همیشه سه بعدازظهر را نشان می‌داد، زیر میز ناهارخوری کتاب مصوری با موضوع ظرافت‌های خودکشی سامورایی را

۲۵۵٬۰۰۰تومان

فروشنده

کتاب‌جم

بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره

گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب

  • ارسال سریع به سراسر کشور
  • تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
  • پرداخت امن از درگاه بانکی

مشخصات کتاب

دسته‌بندی
ادبیات و داستان
شناسه کالا
kj-268078
شابک
۱۸۰۳۳۷۶۶۰۰۹۷۸
تعداد صفحه
۲۱۹
قطع
رقعی
سال انتشار شمسی
۱۴۰۳

دیدگاه‌های کاربران

۰ از ۵ · ۰ دیدگاه

کتاب‌های بیشتر از نگاه

مشاهده‌ی همه
جلد کتاب خوشه (یادنامه نخستین هفته شعر)
۳۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب دیگر کسی صدایم نزد

امیرحسن چهل تن

نگاه

۱۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مهدی اخوان ثالث (شعر زمان ما 2)

مهدی اخوان ثالث

نگاه

۸۹۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب بانو با سگ ملوس (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ48)

آنتوان پاولوویچ چخوف

ترجمه‌ی عبدالحسین نوشین

نگاه

۵۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب کات منطقه ممنوعه

امیرحسن چهل تن

نگاه

۱۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب گرسنه

کنوت هامسون

ترجمه‌ی احمد گلشیری

نگاه

۳۳۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب زندگی و هنر وان گوگ

پیر کابان

ترجمه‌ی علی اکبر معصوم بیگی

نگاه

۴۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب 24 ساعت از زندگی یک زن (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ84)

اشتفن تسوایک

ترجمه‌ی رضا سیدحسینی، عبدالله توکل

نگاه

۱۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب ساندویچ ژامبون

چارلز بوکوفسکی

ترجمه‌ی علی امیر ریاحی

نگاه

۷۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب جولیوس قیصر

ویلیام شکسپیر

ترجمه‌ی ابوالحسن تهامی

نگاه

۳۸۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب لالایی (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ67)

لیلا سلیمانی

ترجمه‌ی ابوالفضل الله دادی

نگاه

۳۰۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب زوال فرشته

یوکیو میشیما

ترجمه‌ی غلامحسین سالمی

نگاه

۴۴۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب مجموعه بهترین داستان های کوتاه (4جلدی،باقاب)

دیگران، آنتوان پاولوویچ چخوف

ترجمه‌ی احمد گلشیری

نگاه

۲٬۳۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب عاشق آتشفشان (ادبیات مدرن جهان،چشم و چراغ72)

سوزان سانتاگ

ترجمه‌ی فرزانه قوجلو

نگاه

۵۲۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب هزار پیشه

چارلز بوکوفسکی

ترجمه‌ی علی امیر ریاحی

نگاه

۳۷۵٬۰۰۰تومان
جلد کتاب فریدون توللی (شعر زمان ما18)
۷۵۰٬۰۰۰تومان
جلد کتاب سرمایه در سده بیست و یکم

توماس پیکتی

ترجمه‌ی ناصر زرافشان

نگاه

۱٬۲۵۰٬۰۰۰تومان

توضیحات

کتاب «گل جهنمی» نوشتۀ آلپر جانی گز ترجمۀ چکامه رضوانی گزیده ای از متن کتاب فصل اول: عمو جان و زن بی‌وفایش‎ همان طور که می‌دانید، انسان‌ها متولد می‌شوند، می‌میرند و سپس بزرگ می‌شوند. در دنیای کسالت‌بارم که ماه‌ها همیشه نوامبر و روزها همیشه پنجشنبه بود و ساعتش همیشه سه بعدازظهر را نشان می‌داد، زیر میز ناهارخوری کتاب مصوری با موضوع ظرافت‌های خودکشی سامورایی را ورق می‌زدم. مادر عزیزم مثل همیشه رخت می‌شست و اگر بخواهیم به صداهای بیرون توجه کنیم، گربه‌های محله پرندۀ شکارشده‌ای را می‌دریدند. در کل می‌شود گفت روز نحسی بود. در همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد. مادرم، که در تشخیص بوی بدبختی رودست نداشت، لگن لباس‌ها را به گوشه‌ای پرت کرد و خودش را به در خانه رساند. پدرم ساکت و آرام وارد خانه شد و به مادر زل زد. من از زیر میز با تعجب به آنها خیره شدم. مادرم گفت «داداش نبی؟» و پدرم هق‌هق گریه کرد. خبر فوت عمو نبی را، که به خاطر پول توجیبی‌ای که گاهی به من می‌داد کمی دوستش داشتم، این‌گونه شنیدم. البته اگر مجبور نمی‌شدم پس از رفتن عمو نبی پول توجیبی‌ام را به مادرم بدهم، مطمئناً محبت عمیق‌تری به او حس می‌کردم. پدر به‌سختی خودش را به دستشویی رساند و پنج دقیقه بعد که وارد اتاق شد چشمانش دو کاسۀ خون و سروصورتش خیس بود. پدرم را خیلی دوست داشتم، ای کاش در همان دوران علاقه‌ام را به او بیشتر بروز می‌دادم. پدر با مادرم کمی صحبت کرد و کتش را پوشید. کنار پدرم رفتم و گفتم «تسلیت می‌گم، پدر!» پدر خم شد و مرا بوسید. چیزی نگفت. احتمالاً اگر حرفی می‌زد، بغضش می‌ترکید. «کجا داری می‌ری؟» مادرم بلافاصله گفت «هیچ‌جا نمی‌ره، پسرم.» متأسفانه باید بگویم از نظر من جواب مادرم اصلاً منطقی نبود. پدر بریده‌بریده گفت «خونۀ عموت، باید از خونۀ عمو نبی چند تا چیز بردارم.» در حالی که می‌گفتم «من هم می‌آم»، زود کفش‌های پلاستیکی‌ام را به پا کردم. مادر که تصمیم داشت نمایشی تراژدی را اجرا کند تا شاید بتواند مرا از رفتن با پدر منصرف کند، با حرکت چشم و ابروی پدر روبه‌رو شد و از نمایش صرف‌نظر کرد. پدر می‌دانست من همان بچه‌ای هستم که ساعت یک نیمه‌شب او را تا میخانه‌ای در آن طرف شهر استانبول تعقیب کردم و معمولاً کاری را که بخواهم می‌کنم. بارها بعد از گردش با پدرم به خانۀ عمو نبی رفته بودیم. او در یکی از کوچه‌های پرت خیابان بی‌اوغلو در یک ساختمان پرت و واحدی پرت‌تر زندگی می‌کرد. داخل خانه افتضاح‌تر از بیرون خانه بود. کل وسایل خانه‌اش فقط چند مبل و نیمکت داغون و یک تلویزیون سیاه‌سفید چهل‌ساله بود. خانه را آن‌قدر گند گرفته بود که فقط یک موش گرسنه، آن هم بعد از حلالیت طلبیدن از عزیزانش، جرئت می‌کرد به آن پا بگذارد. میزان رطوبت می‌توانست یک بیمار آسمی را پیشِ امواتش بفرستد. البته عمو نبی آدم نداری نبود، گرچه پولدار هم نبود، اما حقوق بازنشستگی داشت و می‌توانست زندگی مرتب‌تری برای خود دست‌وپا کند. حالا چرا چنین زندگی ذلت‌باری را انتخاب کرده بود؟ از نظر مادرم به خاطر عشق بود. دیوانه‌وار عاشق همسرش فریها بود، اما وقتی چند سال پیش او را ترک کرد، از زندگی برید و سرگردان شد. مادر می‌گفت عمو نبی و زنش در گذشته زندگی خوبی داشتند. در خانۀ زیبایی در محلۀ اتیلر زندگی می‌کردند. خانه‌شان همیشه تمیز و مرتب بود. زن‌عمو فریها به‌قدری در تمیزی وسواس داشت که در خانه مسیر رفت‌وآمد مهمانان را با چندین قالیچه مشخص کرده بود تا پای کثیف مهمان‌ها اتفاقی جایی را کثیف نکند. و تنها به این دلیل نقاط ممنوعه را مین‌گذاری نکرده بود که لکۀ خون خیلی سخت تمیز می‌شود. به هر حال، آنها حدود ده سال با هم زندگی کردند. بعداً به دلایل نامعلومی بینشان اختلاف افتاد و زن‌عمو عمو نبی را از خانه بیرون کرد. عمو نبی هم داروندارش را برای زنش باقی گذاشت و خانه را ترک کرد. مدتی بعد فریها با شخص دیگری ازدواج کرد که همین امر باعث شد عمو به مجنونی واقعی تبدیل شود. وقتی به آپارتمانی رسیدیم که عمو نبی در آنجا زندگی می‌کرد و آخرش هم در آنجا مرد، پدرم زنگ سرایدار را فشار داد. پس از مدت نه‌چندان کوتاهی در خودکار باز شد و وارد ساختمان شدیم. سرایدار با تحقیر آشکاری گفت «حتماً اومدی وسایلش رو ببری.» پدرم گفت «چه وسایلی؟! فقط می‌خوام خونه رو ببینم.» سرایدار چیزهایی زیر لب زمزمه کرد و وارد خانۀ خودش شد تا کلید بیاورد. ‌عمداً درِ خانه را باز گذاشت تا بتواند حسابی معطل کند. بالاخره با کلید برگشت. با اشارۀ سرش به پله‌های منتهی به طبقۀ بالا توضیحات لازم را ارائه داد. هنگام بالا رفتن از پله‌ها، شانس به ما رو کرد تا دلیل عصبانیتش از ما را بفهمیم. «تا وقتی زنده بود هیچ‌کس سر نمی‌زد و سراغی نمی‌گرفت. اگه ما نبودیم…، حلالش باشه.» از چهرۀ پدرم می‌توانستم بفهمم و

۲۵۵٬۰۰۰تومان