گل جهنمی
۲۱۹
صفحه
۱۴۰۳
سال چاپ
رقعی
قطع
کتاب «گل جهنمی» نوشتۀ آلپر جانی گز ترجمۀ چکامه رضوانی گزیده ای از متن کتاب فصل اول: عمو جان و زن بیوفایش همان طور که میدانید، انسانها متولد میشوند، میمیرند و سپس بزرگ میشوند. در دنیای کسالتبارم که ماهها همیشه نوامبر و روزها همیشه پنجشنبه بود و ساعتش همیشه سه بعدازظهر را نشان میداد، زیر میز ناهارخوری کتاب مصوری با موضوع ظرافتهای خودکشی سامورایی را
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-268078
- شابک
- ۱۸۰۳۳۷۶۶۰۰۹۷۸
- تعداد صفحه
- ۲۱۹
- قطع
- رقعی
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۳
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب «گل جهنمی» نوشتۀ آلپر جانی گز ترجمۀ چکامه رضوانی گزیده ای از متن کتاب فصل اول: عمو جان و زن بیوفایش همان طور که میدانید، انسانها متولد میشوند، میمیرند و سپس بزرگ میشوند. در دنیای کسالتبارم که ماهها همیشه نوامبر و روزها همیشه پنجشنبه بود و ساعتش همیشه سه بعدازظهر را نشان میداد، زیر میز ناهارخوری کتاب مصوری با موضوع ظرافتهای خودکشی سامورایی را ورق میزدم. مادر عزیزم مثل همیشه رخت میشست و اگر بخواهیم به صداهای بیرون توجه کنیم، گربههای محله پرندۀ شکارشدهای را میدریدند. در کل میشود گفت روز نحسی بود. در همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد. مادرم، که در تشخیص بوی بدبختی رودست نداشت، لگن لباسها را به گوشهای پرت کرد و خودش را به در خانه رساند. پدرم ساکت و آرام وارد خانه شد و به مادر زل زد. من از زیر میز با تعجب به آنها خیره شدم. مادرم گفت «داداش نبی؟» و پدرم هقهق گریه کرد. خبر فوت عمو نبی را، که به خاطر پول توجیبیای که گاهی به من میداد کمی دوستش داشتم، اینگونه شنیدم. البته اگر مجبور نمیشدم پس از رفتن عمو نبی پول توجیبیام را به مادرم بدهم، مطمئناً محبت عمیقتری به او حس میکردم. پدر بهسختی خودش را به دستشویی رساند و پنج دقیقه بعد که وارد اتاق شد چشمانش دو کاسۀ خون و سروصورتش خیس بود. پدرم را خیلی دوست داشتم، ای کاش در همان دوران علاقهام را به او بیشتر بروز میدادم. پدر با مادرم کمی صحبت کرد و کتش را پوشید. کنار پدرم رفتم و گفتم «تسلیت میگم، پدر!» پدر خم شد و مرا بوسید. چیزی نگفت. احتمالاً اگر حرفی میزد، بغضش میترکید. «کجا داری میری؟» مادرم بلافاصله گفت «هیچجا نمیره، پسرم.» متأسفانه باید بگویم از نظر من جواب مادرم اصلاً منطقی نبود. پدر بریدهبریده گفت «خونۀ عموت، باید از خونۀ عمو نبی چند تا چیز بردارم.» در حالی که میگفتم «من هم میآم»، زود کفشهای پلاستیکیام را به پا کردم. مادر که تصمیم داشت نمایشی تراژدی را اجرا کند تا شاید بتواند مرا از رفتن با پدر منصرف کند، با حرکت چشم و ابروی پدر روبهرو شد و از نمایش صرفنظر کرد. پدر میدانست من همان بچهای هستم که ساعت یک نیمهشب او را تا میخانهای در آن طرف شهر استانبول تعقیب کردم و معمولاً کاری را که بخواهم میکنم. بارها بعد از گردش با پدرم به خانۀ عمو نبی رفته بودیم. او در یکی از کوچههای پرت خیابان بیاوغلو در یک ساختمان پرت و واحدی پرتتر زندگی میکرد. داخل خانه افتضاحتر از بیرون خانه بود. کل وسایل خانهاش فقط چند مبل و نیمکت داغون و یک تلویزیون سیاهسفید چهلساله بود. خانه را آنقدر گند گرفته بود که فقط یک موش گرسنه، آن هم بعد از حلالیت طلبیدن از عزیزانش، جرئت میکرد به آن پا بگذارد. میزان رطوبت میتوانست یک بیمار آسمی را پیشِ امواتش بفرستد. البته عمو نبی آدم نداری نبود، گرچه پولدار هم نبود، اما حقوق بازنشستگی داشت و میتوانست زندگی مرتبتری برای خود دستوپا کند. حالا چرا چنین زندگی ذلتباری را انتخاب کرده بود؟ از نظر مادرم به خاطر عشق بود. دیوانهوار عاشق همسرش فریها بود، اما وقتی چند سال پیش او را ترک کرد، از زندگی برید و سرگردان شد. مادر میگفت عمو نبی و زنش در گذشته زندگی خوبی داشتند. در خانۀ زیبایی در محلۀ اتیلر زندگی میکردند. خانهشان همیشه تمیز و مرتب بود. زنعمو فریها بهقدری در تمیزی وسواس داشت که در خانه مسیر رفتوآمد مهمانان را با چندین قالیچه مشخص کرده بود تا پای کثیف مهمانها اتفاقی جایی را کثیف نکند. و تنها به این دلیل نقاط ممنوعه را مینگذاری نکرده بود که لکۀ خون خیلی سخت تمیز میشود. به هر حال، آنها حدود ده سال با هم زندگی کردند. بعداً به دلایل نامعلومی بینشان اختلاف افتاد و زنعمو عمو نبی را از خانه بیرون کرد. عمو نبی هم داروندارش را برای زنش باقی گذاشت و خانه را ترک کرد. مدتی بعد فریها با شخص دیگری ازدواج کرد که همین امر باعث شد عمو به مجنونی واقعی تبدیل شود. وقتی به آپارتمانی رسیدیم که عمو نبی در آنجا زندگی میکرد و آخرش هم در آنجا مرد، پدرم زنگ سرایدار را فشار داد. پس از مدت نهچندان کوتاهی در خودکار باز شد و وارد ساختمان شدیم. سرایدار با تحقیر آشکاری گفت «حتماً اومدی وسایلش رو ببری.» پدرم گفت «چه وسایلی؟! فقط میخوام خونه رو ببینم.» سرایدار چیزهایی زیر لب زمزمه کرد و وارد خانۀ خودش شد تا کلید بیاورد. عمداً درِ خانه را باز گذاشت تا بتواند حسابی معطل کند. بالاخره با کلید برگشت. با اشارۀ سرش به پلههای منتهی به طبقۀ بالا توضیحات لازم را ارائه داد. هنگام بالا رفتن از پلهها، شانس به ما رو کرد تا دلیل عصبانیتش از ما را بفهمیم. «تا وقتی زنده بود هیچکس سر نمیزد و سراغی نمیگرفت. اگه ما نبودیم…، حلالش باشه.» از چهرۀ پدرم میتوانستم بفهمم و



































