کائوس
۴۶۶
صفحه
۱۴۰۵
سال چاپ
رقعی
قطع
شومیز
نوع جلد
کتاب “کائوس” نوشتۀ آلکساندر شیروان زاده ترجمۀ آندرانیک خچومیان گزیده ای از متن کتاب: 1 ارباب مارکوس آلیمیان بهسختی بیمار بود. هفت روز قبل، زمانی که در محل یازدهمین ساختمان در دست ساخت خود به کارگران سفارشهایی میکرد، سرمای غریبی در وجودش احساس کرد. به خانه آمد، در بسترش دراز کشید و دیگر نتوانست بلند شود. پزشکان با دقت معاینهاش کردند و تشخیص همگی یکی بود؛
فروشنده
کتابجم
بیش از ۲۰ هزار فروش موفق با رضایت ۵ ستاره
گارانتی ۳۰ روزه کیفیت کتاب
- ارسال سریع به سراسر کشور
- تضمین اصالت کتاب از ناشر معتبر
- پرداخت امن از درگاه بانکی
مشخصات کتاب
- دستهبندی
- ادبیات و داستان
- شناسه کالا
- kj-240836
- شابک
- ۱۴۰۰۱۱۲۳۰۱
- تعداد صفحه
- ۴۶۶
- قطع
- رقعی
- نوع جلد
- شومیز
- سال انتشار شمسی
- ۱۴۰۵
دیدگاههای کاربران
کتابهای بیشتر از نگاه
مشاهدهی همهکتابهای بیشتر با ترجمهی آندرانیک خچومیان
مشاهدهی همهتوضیحات
کتاب “کائوس” نوشتۀ آلکساندر شیروان زاده ترجمۀ آندرانیک خچومیان گزیده ای از متن کتاب: 1 ارباب مارکوس آلیمیان بهسختی بیمار بود. هفت روز قبل، زمانی که در محل یازدهمین ساختمان در دست ساخت خود به کارگران سفارشهایی میکرد، سرمای غریبی در وجودش احساس کرد. به خانه آمد، در بسترش دراز کشید و دیگر نتوانست بلند شود. پزشکان با دقت معاینهاش کردند و تشخیص همگی یکی بود؛ سرطان ریه. خبر بیماری همان ساعت اول پخش شد. در شهر کسی نبود که زمیندار و مالک چاههای نفت، مارکوس آلیمیان، این پیرمرد شصتوپنجساله پرانرژی را با آن هیکل چاق و لپهای بادکردهاش نشناسد و داستان زندگی پرفرازو نشیب و آموزندهاش را نشنیده باشد. درست پنجاه سال قبل، او زادگاهش را که بر کسی معلوم نیست کجا بوده، رها کرد و به این شهر کوچک ساحلی گمنام آمد؛ شهری که این بخت نصیبش شده بود تا در آیندهای نزدیک به برکت گنجهای زیرزمینیاش شهرت جهانی به دست آورد. اکنون، در ربع آخر قرن نوزدهم، در باره او افسانههایی نقل میکردند. میگفتند در زیرزمین خانه بزرگش اتاق جداگانهای هست که مثل قبر تاریک و سرد است و هیچ موجود زمینی از در آهنین آن به درون نرفته. در همین اتاق کیسههای پر از طلای مارکوس آلیمیان روی هم چیده شدهاند. میگفتند این پیرمرد عبوس هر شب تکوتنها با روپوشِ بلندِ مخملین بر تن و کلاه شب بر سر، چراغی در دست به زیرزمین میرود، درهای آهنین را با کلید زنگزدهای باز میکند، کیسههای طلا را میشمرد و کیسههای جدید روی آنها میگذارد. همچنین میگفتند او کفشهایی را که در پانزدهسالگی به پا داشته و با آنها از زادگاهش به اینجا مهاجرت کرده، با دقت و در نهایت سلیقه، در کمدی فلزی نگهداری میکند. میگفتند شبهای قبل از عید پاک و غسل تعمید حضرت مسیح، او دو شمع روشن میکند، در برابر کمد فلزی زانو میزند و برای کفشهای دوستداشتنیاش دعا میخواند. ساختمانهای بزرگش، با پیشانی فراخشان، در خیابانهای اصلی شهر خاری بودند به چشم دیگران. نفتی که از زمینهای بیشمار او فوران میکرد نفسشان را میبرید و دود کارخانههایش چشمها را کور میکرد. اما مردم میدانستند چگونه دلشان را که از حسادت میسوخت خنک کنند. مگر نه اینکه مارکوس آلیمیان قبلاً آبفروش بوده، سپس دربان شده، بعد آشپز، بعد میوهفروش، سپس شرابفروش و غیره و غیره… . البته او هیچ کاری را شرافتمندانه انجام نداد؛ به روسیه رفت و از آنجا پولهای تقلبی آورد و به نادانان فروخت. او فریبکار بود، به بیچارهها هم رحم نکرد و غارتشان کرد. حتی یکی از دوستانش را با سم مسموم کرد. خسیس است، دستهایش میلرزند وقتی از جیبش پول درمیآورد. زندگیکردن بلد نیست. پول اعتقاد، وجدان و خدای اوست. خانۀ بزرگش که هیچکدام از اتاقهایش با پرده پوشیده نیست، زندان غمگینی برای همسر و فرزندانش است. در خانهاش ظرف و ظروفی نیست، نوکر ندارد، آشپز ندارد. مایحتاج خانه را خودش میخرد و با دستهای خودش به خانه میآورد؛ آن هم صبح زود تا کسی نبیند. حلقهای فلزی در جیب دارد که از مفتول ساخته شده و فقط تخممرغهایی را میخرد که از درون حلقه رد نمیشوند؛ همۀ بازار را زیر پا میگذارد تا تخممرغهایی به آن اندازه پیدا کند. و اینها چیزهایی بود که مردم با یادآوریاش، کمی از بار حسادتشان را سبک میکردند. خیلیها میدانستند همۀ این حرفها ساختگی است. آنها میدانستند در خانۀ آلیمیان هم نوکر هست و هم آشپز و هم ظرف و ظروف؛ آن هم ظروف بسیار مجلل. آنها میدانستند اگر مارکوس حلقهای دارد، با آن گلوی بدهکارانش را میفشارد. اما حسادت آنها را کور کرده بود و هر داستانی را که میتوانست قلب زنگزده از ناملایمات زندگیشان را کمی سبک کند به هم میبافتند. مردم اولین میلیونر شهر را بیپروا مسخره میکردند، به او تهمت میزدند و ناسزا بارش میکردند. البته همۀ اینها پشتِسرش بود. اما وقتی آقا شکم گِرد ورقلمبیدهاش را بیرون میداد و مثل اردک خرامانخرامان از خیابانها میگذشت یا از مغازهای به مغازۀ دیگر میرفت و سری به کلوب میزد، همه سعی میکردند نگاه او را بهسوی خود جلب کنند تا با تواضع سلام کنند و مفتخر به شنیدن جواب تحقیرآمیزش باشند. درحالیکه مارکوس، این آبفروش و دربان سابق، از هیچکس انتظار سلامکردن نداشت، جز یک نفر که آن هم فرمانروای شهر بود؛ خودِ استاندار. بیستوپنج سال بود که خودخواهی و حیثیت پایمالشدهاش را احیا میکرد. او از دیگران همان را میخواست که خودش بیستوپنج سال مدام با بزرگان و قدرتمندان کرده بود. و امروز آن شهروند مشهور، آن مرد دانا، آن تاجر متبحر که همة زندگیاش را با کار بیوقفه و عرق جبین گذرانده و وجدانش را درون صندوق فلزی و روحش را در جیبش گذاشته بود، داشت میمُرد. خانۀ او در مرکز

















































